سایت ساز رایگان افزایش رتبه الکسای قانونی
بستن تبلیغات [X]
بلوچ - قوم کوچ و بلوچ

مهاجرت جدگالها به ایران

پنجشنبه 13 تير 1398
22:11

قوم جدگال قومی بسیار جسور وجنگجو بوده اند و از زمانهای بسیار قدیم از شام به کشور پاکستان آمده و درمحلی به نام کوتری اقامت می گزینند . پس از چندین سال زندگی در آنجا سرانجام بین این قوم و قومی دیگر به نام حوت یا کلمت اختلاف می افتد و جنگی خونین درمیگیرد که در نتیجه آن قوم کلمت شکست سختی می خورد. ولی جنگ بین این دو قوم به همین جا تمام نمی شود و قوم شکست خورده دست به تجهیز نیرو و گردآوری سپاه و سلاح می زند و پس از چند سال دوباره جنگ دیگری را با قوم جدگال آغاز می کند . در این جنگ سهمگین سردسته قوم جدگال که عباس نام داشته به دست قوم کلمت کشته میشود.

زن عباس که حامله نیز بوده رهبری سپاه جدگال را به عهده میگیرد ولی او نیز نمی تواند در سرنوشت نبرد تغییری بوجود آورد وشکمش به ضرب شمشیر دریده میشود ومیمیرد. از شکم پاره شده اش فرزندی خارج می شود که پیرزنهای قوم جدگال اورا نگهداری کرده ، زنهای جوان به او شیر میدهند وبر او نام سریا می گذارند.

پس از این شکیت جدگالها تماما به ایران کوچ می نمایند و در منطقه ای که امروز دشتیاری خوانده می شود اقامت می گزینند. ریش سفیدان و کهنسالان این قوم حکایت میکنند که دشتیاری امروزی در آن زمان پوشیده از درخت بوده و منطقه ای ناهموار و کاملا مشجر و جنگلی به حساب می آمده است.

ساکنین اصلی دشتیاری قومی به نام کیجیکیها بوده اند که به کار گله داری و پرورش احشام می پرداخته اند ورئیس آنها مردی بوده به نام یوسف خان . پس از ورود قوم جدگال به این ناحیه ریش سفیدان قوم مهاجر نزد یوسف خان رفته از او اجازه اقامت می خواهند. ولی یوسف خان به آنان می گوید که هرساله قومی به نام افغان به این منطقه یورش آورده همه چیز را اززن و بچه گرفته تا چهارپایان به غارت می برند و بر این اساس این منطقه جای امنی نیست تا شما بتوانید در آن آسوده زندگی نمایید. درثانی این منطقه تماما جنگلی و اطراف آن چراگاه احشام است و شما که گله ای ندارید نخواهید توانست در این منطقه نامساعد به کار کشت بپردازید. ریش سفیدان قوم جدگال به یوسف خان پاسخ میدهند که ما مردمی زحمت کش و فعالیم و اگر به ما اجازه اقامت داده شود تمام موانع را بر طرف خواهیم کرد.پس یوسف خان دست از لجاجت می کشد و قوم جدگال با سخت کوشی وپشتکار جنگلها راآباد کرده و مزارع وسیعی به وجود می آورند و به کشاورزی و دامداری میپردازند. پس از چندی ناگهان قوم افغان به این منطقه هجوم می برند.

سریا پسر عباس با آن که دوران نوجوانی را طی میکرد بزرگان قوم را گرد هم آورده از آنها می خواهد تا تدبیری بیندیشند. پس از مشورت و نظرخواهی همگانی سرانجام تصمیم گرفته می شود که با افغانها به جنگ بپردازند. جدگالها از زن و بچه وجوان همگی سلاح به کف گرفته نبردی خونین را با افغانها آغاز می کنند ودر محلی به نام کدکان در مجاورت قریه دج از قراء دشتیاری بین دو سپاه برخوردی سخت روی می دهد که چند روز به طول می انجامد و افغانها پی در پی شکست های سختی را متحمل می شوند تا سرانجام به شکستی فاحش تن داده عقب نشینی می کنند. قوم جدگال پس از این پیروزی با دلگرمی بیشتری به کار پرداخته و قنوات ونهرهای زیادی از کوهستانهای اطراف جهت آوردن آب باران برای کشاورزی حفر می نمایند وکار زراعت را رونق می بخشند. قوم افغان پس از این شکست سخت هیچگاه به آن منطقه روی نیاوردند. قوم جدگال و کیجیکیها هر قدر انتظار می کشند از هجوم افغانها خبری نمی شود.

از طرفی یوسف خان که کار کشت و زراعت جدگالها را شکوفا ودست افغانها را از تطاول وغارت کوتاه می بیند چشم طمع به مزارع آنها دوخته به سریا پیغام میدهد که ملک ومنطقه اورا ترک نمایند و از دشتیاری به جای دیگری کوچ نمایند . در غیر اینصورت باید هرساله مالیاتی به او بپردازند. پس از این خبر سریا بزرگان قوم را گرد هم آورده با آنان به شور می پردازند. سرانجام چند نفر را نزد یوسف خان می فرستند . فرستادگان چگونگی کار و کوشش قوم جدگال را در آباد کردن زمینها و جنگیدن با افغانها و تمام مشقاتی که در به وجود آوردن این مزارع متحمل شده اند به یوسف خان بازگو می نمایند واستدعا می کنند که به آنها اجازه دهد به کار خود بپردازند ولی هرچه بیشتر می گویند یوسف خان کمتر می شنود و دست از لجاجت نمی کشد . چون فرستادگان باز می گردند جلسه ای تشکیل می شود و تصمیم می گیرند که خود را آماده مبارزه با یوسف نمایند. یوسف خان برای بار دوم به سریا پیغام می فرستد تا از این منطقه کوچ نماید ولی سریا به خواست او پاسخ منفی داده اظهار می دارد:

ما این سرزمین را خون وعرق جبین آباد کرده ایم ودست افغانها را از چپاول آن کوتاه نموده ایم وحال نیز آماده ایم تا از آن نگهبانی وپاسداری نماییم . پس از این پاسخ سریا‍، یوسف خان سخت برآشفته با نیروئی عظیم به جدگالها حمله می کند ودست به قتل عام این قوم میزند. سریا که رهبری قوم جدگال را داشت دلاورانه به جنگ میپردازند و با دو شمشیر در دو دست نبردی خونین را شعله ور می سازد . قوم جدگال در سایه همبستگی و جسارت و بی باکی در این نبرد نابرابر پیروز می شوند. پس از این شکست دیگر هرگز یوسف خان هوس لشکرکشی بر سر این قوم را نمی نماید و قوم جدگال در بلوچستان ریشه می گیرد و در منطقه دشتیاری سکونت می یابد و به زندگی پرکوشش وتلاش و کم معاش خویش می پردازد.در طول سالیان دراز، این قوم با قوم کیجیکیها پیوند های نزدیکی یرقرار می نماید و در حال حاضر این دو قوم در هم آمیخته اند و مشترکا نبردی طولانی را با نیروهای قاهر طبیعت دنبال می کنند وبه زندگی خویش ادامه می دهند.

جدگالها دارای زبان بسیار مشکلی می باشند که حتی کیجیکیها که نسلها با آنها زیسته اند اکثرا این زبان را نمی دانند و حال آنکه جدگالها بی استثناء بلوچی می دانند و می توانند به سهولت به زبان بلوچی تکلم نمایند. در پایان باید متذکر شد که جدگالها از دو تیره عمده تشکیل یافته اند که عبارتند از تیره سی ساد وتیره گنده .

زار و باد و بلوچ- علی ریاحی


[ بازدید : 5 ]

نام و نشان کهن شهر زاهدان در تاریخ و اسطوره ها

پنجشنبه 13 تير 1398
22:10

نام و نشان کهن شهر زاهدان در تاریخ و اسطوره ها

در مورد تاریخچهً زاهدان گفته شده است که این جا به عنوان یک شهر بزرگ جدید است که تا اینجا میشود پذیرفت؛ ولی در ادامه نظریه پردازان حتی روستای کهن آن را هم جدیدالتأسیس اعلام میکنند که پذیرفتنی نیست. منابع تألیف شده عهد ما جملگی همین ادعای گذشتگان را بی هیچ شک و شبهه ای تکرار میکنند. مسلماً به عنوان دهکده و قصبه با توجه به امکانات طبیعی نادر آن در کل بلوچستان باید محلی بسیار قدیمی و با اهمیت در عهد گذشته بوده باشد.:

"شهر زاهدان که امروزه به عنوان مرکز استان سیستان و بلوچستان می‏باشد سابقه تاریخى چندانى ندارد. در زمان قاجاریه در محل فعلى شهر یک جنگل کوچک از درختان گز وجود داشت که داراى مقدارى آب بود که از زیرزمین بیرون مى‏آمد و به علت نفوذپذیرى زیاد خاک محل ظهور آن متغیر بود و آب مازاد پس از ظهور دوباره به درون زمین برمى‏گشت و به زبان مردم عامه «دزداب» نامیده مى‏شد.
براى اولین بار یکى از افراد بومى منطقه بنام مراد در سال 1277 ه.ش کاریزى در این محل حفر کرد و به کار کشاورزى پرداخت، کم ‏کم آبادى کوچکى به وجود آمد. چون این محل در سر راه ارتباطى غرب به هندوستان (مستعمره انگلیس) قرار داشت از اهمیت ویژه ‏اى برخوردار بود و دولت قاجاریه نیز به آن توجه می کرد."
اولاً نام دزد آب در واقع به معنی محل دارای آب پوشیده و زهکشی شده (زه-دان) است. یعنی زاهدان نام ساختگی نبوده بلکه تصحیفی از زه-دان کهن است. چه چنین وجه تسمیه ای در باب شهر زاهدان کهنه (زهک کان، زالق) نیز مصداق دارد. ثانیاًیک اسطوره اوستایی و یک اسطوره بلوچی در رابطه با هم از قدمت نام و نشان آن صحبت می نمایند. اسطوره اوستایی از کتاب فرگرد اول وندیداد است که میگوید هفتمین بخش از بهترین بخشهای مسکونی و غیر مسکونی فلات ایران وئکرته یعنی سرزمین بادخیز است (اشاره است به بادهای صدو یک روزه سیستان و بلوچستان) بود، آنجا که خارپشت (موجود مقدس کهن این ناحیه در عهد اعراب و پیش از آن) در آن لانه دارد. آفت این سرزمین که اهریمن آفریده بود. زن جادو (پئیریکا) به نام خنه ثئیتی (در اصل خنته وئیتی؛ پدید آورنده و پنهان کننده آب) بود که به گرشاسپ (در هم شکننده راهزنان، منظور ایندره/ویشنو خدای جنگ ورعد و باران یا از نظر تاریخی سپالاگداما یا گندوفار از رهبران حکومت مقتدر پرتوسورهای سکایی و پارتی=بالتاسورها/ بلوچان کهن در بلوچستان) پیوسته بود. به سبب اسکان همین سکائیان پارتی و سکائیان دربیکی (دری) همراه ایشان بوده است که سرزمین بلوچستان و سیستان در عهد ساسانیان توران و سکستان (سیستان یعنی سرزمین سکائیان) نام گرفته بوده است. مسلم به نظر میرسد که زاولیها (زابلیها) که در سرتاسر جنوب شرقی افغانستان به موازات بلوچستان (پرتوسارستان، بالتازارستان) به نام ایشان زابلستان و سیستان خوانده میشده است همان سکائیان برگ هئومه (پارسیان دربیکی، دروپیکی، دری) بوده اند. چون کلمه زئیری در اوستا هم به معنی سبزی و هم گیاه است و گیاه مسکر هئومه (هوم) موسوم به هوم زرین است که دقیقاً ریشه و معادل زال زر میگردد (حرف "ر" علی القاعده در پهلوی به "ل" تبدیل میشود). یعنی زال دانای آشیانه نشین همان ایزد گیاه مقدس و مسکر هوم است. مطابق منابع رومی و چینی می دانیم که ساسانیان (=هوم پرستان) از میان ایشان برخاسته بودند. می دانیم که هنوز نزد براهوئیان بلوچستان پریان بادها و چشمه زارها زبانزد مردم است. در اینجا به وضوح اشاره به نام دزد آب به عنوان الهه و پری چشمه ساران است.


همین دو فرد اسطوره ای کتاب اوستایی وندیداد را در اسطوره بلوچی هانی و شیخ مرید باز می یابیم. هانی (خانی، پری/ الهه مربوط به چشمه و آب) به چشمه در رابطهً عاشقانه ای با شیخ مرید (شیچ ماروت به معانی خونریز= گرشاسپ و رود جاری بزرگ) است که بر خلاف انتظار به ازدواج هانی با چاکر (در اساس چیست کر= صاحب دانایی و علم) می انجامد. ولی سرانجام شیخ مرید و هانی در عهد پیری نه به صورت انسانی بلکه به صورت دو جریان آب طبیعی روان به هم می رسند. جالب است که استاد سرکاراتی که نام رستم (لقب گرشاسپ) را به همین معنی "رودی که بیرون جاری است"، آورده است. لابد چنین مفهومی از معانی بوده است که از نام رستم به عمل می آمده است. در اساطیر هندی نیز ویشنو (گرشاسپ خداگونه هندوان) سرسواتی (الههً رودها) را به خاطر سرشت مغرور و ستیزه جوی وی در مقابله با همسر دیگر ویشنو یعنی لکشمی (الههً زیبای نیلوفر آبی) او را به برهما (خالق دانایی) می بخشد. این اسطوره کهن بلوچی از طریق روایات شفاهی از این قرار به عهد ما رسیده است. ولی روایتی که اکنون بیشتر مطرح ساخته اند صورت اسلامی شده و دست برده آن هست. در وبلاگ سراوان سوران جالق به هیئت اصیل و کهن آن بر می خوریم که به جای مراسم دینی اسلامی تأکید آن بر پرستش و ارج نهادن بر آبهای جاری است که سنت ما قبل اسلامی این سرزمین بوده است :


داستان بلوچی<هانی و شیخ مرید>
در زمانهای بسیار دور در سرزمین بلوچستان شخصی به نام شیخ مرید وجود داشت که یک دل نه بلکه صد دل عاشق و شیدای هانی شده بود. هانی نیز علاقه ی زیادی نسبت به شیخ مرید داشت. در آن سرزمین شخص دیگری نیز وجود داشت که شخصی بسیار زیرک بود. نام این شخص چاکر بود. چاکر از مال دنیا هیچ چیز کم نداشت. چاکر در پی بدست آوردن هانی بود و از رابطه هانی با شیخ نیز اطلاع داشت. روزی از روزها چاکر مهمانی بزرگی گرفت. در آن میهمانی افراد زیادی وجود داشتند. از جمله سه نفر که یکی از انها زمینهای زراعی زیادی داشت. شخص دیگر گوسفند های زیادی داشت.و شخص سوم که کل میمانی بخاطر او گرفته شده بود کسی نبود جز شیخ مرید. در اواسط میهمانی چاکر نقشه از پیش تعیین شده خود را عملی کرد. او از شخصی که زمین فراوان داشت خواست که زمین های خود را به چاکر بدهد. او هم قبول کرد. از آن نفر دیگر خواست که گوسفندهای خود را به چاکر بدهد و او هم قبول کرد. نوبت به شیخ مرید رسید. چاکر از او خواست که هانی را به او بدهد. در آن لحظه شیخ مرید از دو شخص دیگر بیشتر ناراحت شد؛ ولی چون به خودش آمد و فهمید که چه اشتباهی کرده که به آن میهمانی آمده دیگر کاری نمی توانست بکند واو هم ناچار تن به این کار داد.این خبر به گوش هانی رسید او باورش نمی شد که شیخ مرید او را بخشیده باشد به چاکر. چاکر به خواستگاری هانی آمد وبا او ازدواج کرد. البته چاکر به هانی گفته بود که تا او خودش نخواهد با او هیچ رابطه ای برقرار نکند. شیخ مرید از غم از دست دادن هانی مجنون شد وسر به بیابان زد. چاکرداشت کم کم از کار خود پشیمان میشد. آورده اند که چاکر از شدت پشیمانی هفتاد جای بدن خود را داغ کرد. سالها گذشت و بالاخره هانی توانست از دست چاکر خلاص شود در حالی که از شدت درد دوری شیخ مرید خیلی شکسته شده بود. او در به در دنبال شیخ مرید می گشت. بلاخره او شیخ را در یکی از بیابانها پیدا کرد. او رفت جلو و خود را معرفی کرد و گفت من هستم هانی تو. در این لحظه شیخ مرید به او نگاهی کرد و گفت نه تو هانی من نیستی هانی من که اینجور پیر و شکسته نبود. هانی من جوان خوشگلی بود که دل از همه می برد برو از کنار من تو هانی من نیستی برو. هانی خیلی ناراحت شد. او در حالی که خیلی گریه می کرد از کنار شیخ مرید رفت. هانی هم سر به بیابان زد. و کارش شب و روز گریه کردن شده بود. در سر انجام کار هر دو نفر از شدت عشق زیاد به هم آب شدند . و هر دو تبدیل شدند به دو رودخانه و جاری شدند تا در یک منطقه به هم رسیدند و در آنجا تبدیل شدند به یک رودخانه بزرگ که آبش هیچ موقع خشک نشد.
این داستان در کتابهای زیادی به انواع مختلف آمده است .اگر در این داستان من اشکالی دیدید به بزرگی خود من را ببخشید. این داستان به صورت شعر آمده است که خوانندگان زیادی آن را به صورت زیبا اجرا کرده اند. از شما عزیزان در خواست می شود که اگر می خواهید از این داستان لذت ببرید میتواند به آهنگ های زیبای نور محمد نورل گوش فرا دهید.

(نوشته شده توسط میلاد س).

[ بازدید : 5 ]

شناخت قبایل مکران

پنجشنبه 13 تير 1398
22:07

شناخت قبایل مکران


بلوچستان به سبب موقعیت خاص جغرافیایی و وجود موانع طبیعی که بین بلوچستان و نواحی اطراف ان وجود دارد ازقبیل کویر ها و بیابان لوت در غرب و شمال غرب بلوچستان و وجود مناطق صحرایی جنوب قندهار و در پس این صحراها خشک وبی آب وعلف سلسله کوههای مرتفع و خشک همواره چون سد هایی مستحکم بوده اند که قوای هر نیروی مهاجمی را به تحلیل می برد و در تنگه ها و گذرگاههای کوهستانی داخل بلوچستان فرصت قلع و قمع هر لشکری را به مدافعان میداد .

این شرایط خاص سبب شده بود تا این منطقه همواره بعنوان پناهگاهی امن برای آوارگان و فراریان از دست حکام درآید . وجود گروههای خوارج در سده های اولیه هجری و قلاع اسماعیلیه در سده های میانه ، هجوم آوارگان ترک و غز در بحبوحه ایلغار مغول و کوچ شورشیان نکودری در زمان تسلط مغولان بر ایران همواره این منطقه را به عنوان بهشت فراریان معرفی می نمود .

در پس این مهاجرتها وجود تنوع قومی و نژادی را برای مکران به ارمغان آورده است . در این میان و از بیناین مجموعه قبایل گروهها و قبایل عربی النسل توانسته بودند برای خود وجه تمایزی خاص قایل شوند . این مقاله در پی معرفی قبایل عربی مکران است .

تاریخ بلوچستان همانند گذشته بسیاری از اقوام با روایت های و یا اشعار امیخته شده است از اشعار حماسی معروف بلوچی شعربلوچی حسب و نسب سروده میر جلال خان است که راوی تاریخ و گذشته قوم بلوچ را روایت میکند این شعر در مجموعه ای که توسط روزرنامه نگار انگلیسی لانگ. ایم . دیمزنی در قرن نوزدهم تحت عنوان « بلوچ قدیم شاعری» در لندن به چاپ رسیده و توسط میر خدابخش مری بجارانی در دهه 60 قرن بیستم میلادی به اردو ترجمه شده است .

شعر مزبور که توسط دیمزنی متعلق به سالهای 1300 میلادی تشخیص داده شده است . شاعر خود را از اولاد امیر حمزه معرفی می کند .اما مشخص نمیکند منظور وی از امیر حمزه کدام امیر حمزه است . این شعر که ترجمه ان به فارسی چنین است :

« از سرزمین حلب برخاسته ایم و در پی واقعه کربلا بسوی ( مکران) بمپور مهاجرت نموده ایم . پس از ان در سیستان اقامت کردیم .در ان زمان پادشاه سیستان شمس الدین بود که رفتاری دوستانه با بلوچها داشت . تا اینکه بدرالدین حاکم شد واو با بلوچها سر ناسازگاری داشت . سردار تمام بلوچها جلال خان همراه با 44 قبیله از سیستان بسوی سواحل گرم کیچ رهسپار شدند.»

در این روایت که داستان مهاجرت قومی بلوچها به رهبری قبیله رند و لاشار است اشاره ای به هویت عربی طوایف رند و لاشار دارد که خواستگاه انانرا حلب درشامات ( سوریه فعلی)میداند که در پی مهاجرتی طولانی سرانجام به مکران و کیچ رسیده اند . شاعر در پی این روایت 44 قبیله را همراه با قلمرو و پراکندگی انها در مکران مشخص می کند .

پزوهشگر انگلیسی دیگر جی . پی. تیت در کتاب خود « قدیم بلوچستان» که توسط پرفسور انور رومان به اردو ترجمه شده ذکر میکند: بسیاری از قبایل بلوچ علی رغم اطلاق بلوچ بودن خود را عربی النسل می دانند . تیت علاوه بر اذهان بر این مطلب در طبقه بندی ساختار اجتماعی مکران و دسته بندی، قبایل را به 4 طبقه یا ذات تقسیم می کند و در بین ذات یا طبقه اول دو طایفه گچکی و بلیده ای را ذکر میکند . وی گچکی ها را دارای ریشه هندی میداند . اما برای قبیله بلیده ای که قبل از ظهور گچکی ها انها را حاکم کل مکران می داند هویت عربی قایل است . تیت در صفحه 234 کتاب در باب تاریخ مکران ذکر میکند « تا اوایل قرن 16 تاریخ مکران پس از حمله غزنویان در پرده ابهام فرو رفته است و تا زمان موخر الذکر که ملوک الطوایف بر مکران حاکم بودند و لغت ملک از کلمه عربی به معنای حاکم گرفته شده است . در این دوره قبیله بلیده ای نمایان ترین قبیله بود . قبیله بلیده ای توانستند ملوک الطوایف را شکست داده و کل بلوچستان را متحد نمایند و تحت سیطره خود قرار دهند. .» تیت به نقل از راس روایت میکند« براساس تحقیقات راس خاطره بعضی از سرداران این قبیله تا اینک نیز در خاطر ه مردم کیچ موجود است و پیر مردان مکران دوره حکمرانی شاه بلار(بلال) بلیده ای را به یاد می آورند که بر یک قلمرو وسیع شامل کل ( از بیله و جهلاوان در شرق تا فنوج وگه در غرب )مکران حکومت می کرد . راس این موضوع را در سال 1868 میلادی ذکر میکند و این مسجل است که شاه بلار(بلال) در حدود سال 1729 بر سر اقتدار بود . این دوره همزمان است باسلسله جنگهای ایران و افغان اما ده سال بعد اقتدار بلیده ای ها توسط گچکی ها خاتمه داده می شود.»

تیت با قراردادان بلیده ای ها جزء ذات اول و برتر مکران قبیله بلیده ای را دارای هویت عربی و عرب النسل ذکر میکند

تیت با لیست کردن قبایل و طوایف مکران به ذاتهای مختلف از بین ذات و طبقه دوم قبیله رند رانیز جزء قبایل عرب ذکر میکند و یاد اور میشود انان یک شاخه از قبیله رند ساکن کچی هستند .وانان خود را عرب النسل می دانند و در مکران غربی درناحیه مند( نزدیک مرز ایران و پاکستان) سکنی دارند و از مالیات عوارض حکومتیمعاف هستند و به تمرد از قانون معروف و موجب ترس و وحشت قبایل قانونمند همسایه را فراهم نموده اند تیت علاوه بر رندها قبیله نوشیروانی ، هوت ومیر واری را نیز در طبقه (ذات) دوم قرار می دهد .

تیت علاو بر این دو قبیله فقط یک قبیله را از قبایل مکران دارای ریشه عربی می داند و ان قبیله شه زاده یا شیخ زاده است تیت این قبیله را در طبقه (ذات) سوم قرار میدهد. تیت یاداور می شود « شه زاده از قبایل خوش کردار و با سلیقه هستند نسلا" عرب بوده و و اول در سند ساکن بوده اند و سپس به مکران مهاجرت کرده و در جیونی و دشت مقیم شده اند . در بلوچستان ایران در باهو سکونت اختیار کرده اند

تحقیق ترجمه و تالیف : یوسف محتشمی


[ بازدید : 3 ]

زمینه‌ی جغرافیایی تاریخ سیستان

پنجشنبه 13 تير 1398
22:06

زمینه‌ی جغرافیایی تاریخ سیستان

زمینه‌ی جغرافیایی تاریخ

تمدن سیستان :سیستان بخشی از فلّات بزرگ ایران است که در منتها الیه جنوب شرقی این فلات واقع شده است؛ از لحاظ سیاسی سیستان میان افغانستان، پاکستان و ایران تقسیم شده است،‌بخش بزرگتر و پُر‌آب تر سیستان در خاک کشور افغانستان قرار دارد و بخش کوچکی از ان در خاک کشور پاکستان است، بخشی نیز در خاک کشور ایران کنونی واقع شده که مساحتی برابر 36000 کیلومتر مربع دارد. دشت سیستان از نظر ویژگیهای زمین شناسی مجموعه‌ای از دلتاهایی است که طی هزاره‌ها از تغییر بستر و مسیر رود هیرمند به وجود آمده و از دو قسمت عمده ی شمالی و جنوبی تشکیل شده است.

سیستان از شرق و شمال شرقی به رشته‌کو‌های بابا و سلیمان در افغانستان مرکزی، از شمال به خراسان بزرگ، از جنوب به بلوچستان و کوه‌های ملک سیاه و از غرب به کویر لوت،‌کرمان و قسمت‌هایی از خراسان محدود می‌شود و در مجموع از نظرجغرافیایی و اقلیمی با جنوب خراسان بسیار مشابه است.

جغرافیای سیستان


پدیده‌های جغرافیایی و طبیعی سیستان عبارت است از :
1- دشت و کویر
2- آبرفت (دلتاها و تراسها)
3- رود و دریاچه
4- پوشش گیاهی اندک و نیزار.
مهمترین و پر آب ترین رود جنوب شرقی فلات ایران، به نام هیرمند، در سیستان جاری است که طولش برابر 1200 کیلومتر است و از ارتفاعات افغانستان مرکزی سرچشمه می‌گیرد.از عوامل عمده ی زیست محیطی سیستان تغییر بستر و مسیر هیرمند و تشکیل دلتاها در طول تاریخ این منطقه است که نقش بسیار تعیین‌کننده‌ای در شکل‌گیری و ویژگیهای تمدنی و اقتصاد مبتنی بر کشاورزی دشت سیستان داشته و دارد.
از دیگر رودهای سیستان باید به فراه‌رود، هاروت رود، سنارود،‌شلارود و رودبیابان اشاره کرد؛ این سه رود آخری خود شاخه‌هایی از هیرمند هستند. رود هیرمند در بخش کوهک به سه شعبه ی اصلی تقسیم می شود:
1.رود سیستان، 2.رود پریان،3.رود هیرمند.سه شعبه ی اصلی هیرمند هر کدام به دریاچه‌هایی می‌ریزند که هامون نام دارد و زمانی یک دریاچه ی واحد و بزرگ را تشکیل می‌داده و هم اینک به سه دریاچه تقسیم شده است. دریاچه‌های سه گانه ی هامون عبارت است از: 1- هامون هیرمند در ایران، 2- هامون پریان در افغانستان 3- هامون صابری (یا صابوری، سابوری یعنی شاپوری) که در مرز میان ایران و افغانستان کنونی واقع شده است. رود هیرمند هنگام ورود به خاک ایران کنونی ناگهان با یک زاویه ی تند 90 درجه مسیر خود را تغییر می‌دهد و به سمت شمال حرکت می‌کند. این پدیده از خصایص مسیر رودها در بستر دشت است و شاید مسطح بودن و خالی بودن دشت سیستان از پستی و بلندیهای طبیعی و احتمالاً دیگر عوامل جوی و اقلیمی این چنین پدیده‌ای را به وجود آورده باشد. از دیگر عوامل اقلیمی سیستان باید به بادهای 120 روزه ی معروف اشاره کرد، که از خرداد ماه تا مهر ماه با سرعتی معادل 90 کیلومتر در ساعت از شمال و شمال غرب به جنوب و جنوب شرق می‌وزد. زمین‌های کشاورزی در سیستان بیشتر به زیر کشت گندم و جو می‌رود، در نقاطی نیز هندوانه و انگور به عمل می‌آید. در کنار فعالیت‌های کشاورزی، دامداری و حصیر بافی هم رواج دارد و منبع درآمد اهالی این خطه به حساب می‌آید.
تنها بلندی قابل توجه و عارضه ی طبیعی کوهستانی دشت سیستان،‌کوه معروف به کوه خواجه است که به مانند جزیره‌ای در میان هامون و به ارتفاع 609 متر از سطح دریا سربرافراشته است. کوه ذوزنقه‌ای شکل خواجه از دور به مانند میزی سنگی به نظر می‌رسد که در میان دشت نهاده شده باشد و زمینهای مسطح و دشت هموار اطراف آن به این کوه جلوه ی خاصی داده است. جنس بخش عمده و اصلی این کوه از سنگ بازالت است که احتمالاً منشاء آتشفشانی دارد، اما خود کوه یک کانون آتشفشانی به شمار نمی‌رود.

کوه خدا

کوه خواجه یا کوه خدا

رشته ارتفاعات ملک سیاه کوه که به مرز طبیعی میان سیستان و بلوچستان است از معادن سنگ به شمار می‌آید که در گذشته و حال نیز از آن استخراج می‌شده است. درسیستان معادن و منابع سنگ چخماق، سنگ مرمر، سنگ شیشه، مس، سرب و گوگرد وجود دارد، که پاره‌ای از آن‌ها حاوی ذخایر سرشاری هستند که در گذشته هم استخراج می‌شده است.
گفته می شود که اقلیم و آب و هوای سیستان در روزگاران گذشته این چنین سخت نبوده و محتملاً از حدود 6 سده ی پیش بدین سو آب و هوا تغییر کرده و به خشکی میل نموده است.
از عوامل سازنده ی دشت سیستان باید به آبرفتهای معروف به تراس آن اشاره کرد.تراس در زمین شناسی عبارت است از بلندی حاصلخیزی که از تغییر مسیر و بستر رود به وجود می‌آید.سیستان دارای چهار تراس شناخته شده ی اصلی است که حاصل رسوبات هیرمند است این چهار تراس عبارتند از:چهار برجک، رم رود،‌نیم روز و جدید‌ترین آنها یعنی تراس‌ زابل که به ترتیب 520، 500، 490 و 480 متر ارتفاع دارند.
گفته‌اند که رودخانه‌ها در دنیای باستان مهمترین عامل پیدایش و گسترش تمدنها بوده است، آن چنانکه هرود توس، مصر را هدیه نیل خوانده است و همچنین دیگر تمدنهای بزرگ مشرق زمین عمدتاً در کنار رودها پدید آمده‌اند. تمدنهای کهن میانرودان (بین النهرین) در فاصله ی میان رودهای دجله و فرات،‌ تمدن باستانی هند در کنار رودهای سند و پنجاب، و بالاخره مراکز تمدنی خراسان بزرگ و فرارودان (ماوراالنهر) در فاصله ی میان رودهای سیحون و جیحون شکل گرفته‌اند. بسیاری از این دست را می‌توان به عنوان مثال نام برد. تمدن‌های کهن سیستان نیز زائیده‌ی هیرمند -این شط بسیط پر برکت- بوده‌اند که در کرانه‌های پر آب آن شکل گرفته و هر بار که هیرمند از آن ها فاصله گرفت، برای همیشه افول کرده و پژمرده و منقرض شده‌اند.

تاریخ سیستان و جایگاه آن در تمدن و فرهنگ ایرانی

نقش تاریخی و فرهنگی سیستان در جهان ایرانی، نقشی بسیار قابل توجه و مطالعه است. سیستان در گذشته‌های دور مرکز تلافی و محل بالیدن فرهنگها و تمدنهای بزرگ چندی بوده است.سیستان همواره سرزمینی ایرانی بوده که فرهنگ ایرانی به تمام معنا در آن جریان داشته است. فرهنگها و تمدنهای بومی و محلی سیستان هیچ گاه منفک و مستقل و مجزا از پیکره ی اصلی فرهنگ ایرانی دیگر بخش‌های ایرانی نبوده است و چه بسا سیستان خود در تاریخ و فرهنگ ایران هر یک چندی پرچمدار و پیشتاز بوده است، چه پیش از اسلام که بخش اساسی اساطیر ایرانی و حماسه ی ملی ایران پیوسته و وابسته به سرزمین سیستان بوده است و چه پس از اسلام که فرهنگ غنی ایران دوران اسلامی نخست در سیستان زیر لوای قدرت صفاریان به یک نوع استقلال فرهنگی و سیاسی از سلطه ی خلفای بغداد دست یافت،‌نام سیستان همچنان پر آواز بوده است.
سیستان در تاریخ ایران نخست از آن نظر اهمیت دارد که مهد اساطیر قومی و تاریخی ماست. رستم،‌ ابر پهلوان اساطیر ایرانی، آن نمونه ی انسان آرمانی و کامل در حماسه ی ملی ایران، خود سیستانی است. بخش عمده ی شاهنامه ی فردوسی شرح مردانگیها، پهلوانیها و قهرمانیهای تهمتن رستم زابلی است که بر ضد نیروهای اهریمنی مبارزه می‌کند و مبشر خدا پرستی،راستی و درستی است. زادگاه رستم، سیستان جایگاه و مکان یک رشته از اساسی‌ترین و حساس‌ترین رویدادهای شاهنامه است.سیستان و یل آن در بخش عمده ی حیات فرهنگی و معنوی ایرانیان همواره حضور دائمی داشته و دارند.
فرهنگها و تمدنهای کهن پیش از تاریخی سیستان نشان دهنده ی دست یابی ساکنان این گوشه از فلات ایران در هزاران سال پیش به نوع متکاملی از زندگی شهر نشینی است،تا آنجایی که کاوشهای باستان شناسی تا کنون نشان داده است از سده های پایانی هزاره ی چهارم پیش از میلاد شهرنشینی پیشرفته‌ای در نزدیکی شهر زابل امروزی شکل گرفته است. این پایگاه تمدنی را اکنون با نام شهر سوخته می‌شناسیم. کهن‌ترین لایه ی تمدن شهر سوخته یعنی لایه 10 از دوره ی 4 مربوط به 3200 سال پیش از میلاد مسیح است.
اکنون در پرتو یافته‌های باستان شناسی می‌توانیم سابقه ی تاریخی و قدمت تمدنی سیستان را تا هزاره ی چهارم پیش از میلاد به عقب ببریم. سیر تحول و تکامل فرهنگ و تمدن در سیستان را از آن زمان تا کنون می‌توان دنبال کرد. تمدن شهر سوخته تا سده‌های پایانی هزاره ی سوم پیش از میلاد پایدار بود گویا در حوالی سالهای 2100 تا 2000 پیش از میلاد این تمدن از رونق می افتد و شهر سوخته متروک می گردد.
در میانه ی هزاره ی دوم پیش ازمیلاد و درحوالی سالهای 1500 تا 1200 پیش ازمیلاد بخشی از مهاجران آریایی ضمن عبور و گذر خود از آسیای میانه به ایران و سرزمین هند در سیستان مسکن گزیدند.
در آغاز دوران تاریخی ایران یعنی در میانه ی هزاره ی یکم پیش از میلاد، سیستان بخشی از قلمرو هخامنشی بود.از آن زمان سیستان به نام درتگیان(Darangiyana) خوانده می‌شد و یکی از ایالت‌های دولت هخامنشی به شمار می‌آمد، بعدها نام درنگیان تبدیل به ذرنگ (Zarang) شد که در آغاز دوران اسلامی زَرَنج یا زَرَنگ (Zaragj/Zarang) نام گرفت.
با زوال قدرت دولت هخامنشی، سیستان یک چند شاهد حضور اسکندر و سپاهیان یونانی و مقدونی اوست. بعدها یکی ازاعقاب اسکندر یعنی سلوکوس یکم وارث بخشی از قلمرو او می‌شود و دولت سلوکی را بنیان می‌نهد. در این زمان سیستان محل برخورد منافع دولت سلوکی با شاهزادگان هندی می‌شود و در اینجا نبردهایی میان سلوکیان و هندیان اتفاق می‌افتد.
اندکی بعد پارتها درخراسان قد علم می‌کنند و رفته رفته دست جانشینان سلوکوس را از ایران کوتاه می‌سازند، دراین زمان سیستان نیز مانند بقیه ی قسمتهای ایران تحت حکومت اشکانیان در می‌آید.
احتمالاً از همین زمانهاست که برای نخستین بار این خط به نام سیستان نامگذاری می‌شود. درباره ی ریشه لغوی کلمه ی سیستان نوشته اند که این کلمه در قرون نخستین اسلامی «سجستان» (sajestan) تلفظ می‌شده که ریشه ی آن در پهلوی ساسانی «سگستان» (Sagestan) بوده است و این سَگِستان خود مشتق است از لفظ «سکستان»(Sakaestan)مرکب از دو واژه ی «سگ» (Saka) و «استان» (estana) به معنی جایگاه و ماندگاه قوم سکا.
سکاهای قومی از اقوام ایرانی زبان آسیای میانه بودند که مقارن فروپاشی دولت هخامنشی از شمال خراسان بزرگ به مناطق جنوبی مهاجرت می‌کنند و در سیستان مسکن می‌گزینند و این منطقه به همین مناسبت سکستان نام می گیرد.
در تمامی طول مدت حکومت اشکانیان – یعنی از حدود سال 247 پیش از میلاد تا سال 226 میلادی- آن چنانکه رسم کشوری داری آنان بوده است، سیستان یا سکستان یک پادشاهی خود مختار در درون مرزهای دولت اشکانی بود و شاخه‌ای از قوم پارت در اینجا حکومت می‌کردند.
با روی کار آمدن دولت پارسی ساسانیان حوالی سال 226 میلادی و ایجاد مرکزیت سیاسی و نظامی به وسیله ایشان، سیستان نیز قسمتی از دولت مرکزی شد، هر چند که از نظر تقسیمات کشوری، واحدی مستقل به شمار می‌رفت.
نقش تاریخی و فرهنگی سیستان در دوران تاریخی پیش از اسلام ایران می‌تواند مورد بررسی و تدقیق واقع شود. در این دوران سیستان، به دلیل موقعیت جغرافیایی خود یعنی قرار گرفتن درمرزهای شرقی قلمرو فرهنگ ایرانی می‌توانسته محل تلاقی و برخورد فرهنگ ایرانی با فرهنگهای مجاور شرقی باشد.احتمالاً در طی این دوران در سیستان ارتباط، امتزاج و اختلاطی میان فرهنگ ایرانی و فرهنگهای چین، هند و شرق دور صورت می‌گیرد.به نظر می‌رسد که سیستان در تمامی این دوران نخستین محل تماس و تبادل فرهنگی میان ایران و شرق دور بوده است،‌و فرهنگ ایرانی در این دوران نخستین آشنایی‌های تاریخی را با عناصر فرهنگی شرق دور تجربه می‌کند. بعدها در عصر زرین فرهنگ ایرانی و پس ازبه بارنشستن فرهنگ ایران در دوره ی اسلامی آثاراین تماس و تبادل فرهنگی واضح‌تر می‌شود می‌بینیم که در ادبیات و هنر سنتی ایرانی به چه وسعت چین، و هند و شرق دور منشأ الهام و مطمح نظر هستند.
با ظهور اسلام و پس از فتح ایران به دست مسلمانان، سیستان نیز مانند دیگر قسمت‌های فلات ایران دیر یا زود دین اسلام را پذیرا شد. با ادامه ی فتوح و گسترش آن به سوی شرق و لشکرکشیهای مسلمانان به نواحی شمال غربی شبه قاره ی هند، سیستان نقش مهم و اساسی یافت و در واقع سیستان،‌جنوب خراسان یا قهستان و بلوچستان کنونی به عنوان مراکز استقرار سپاهیان مسلمانان برای دست‌یابی به شمال غربی شبه قاره ی هند مورد توجه قرار گرفتند.
گویا جمعی از تازه مسلمانان بومی سیستان نیز در لشکر اسلام وارد شده بودند و در ترویج و تبلغ این آیین نو تلاش و کوشش بسیار می‌کردند.در قرون نخستین اسلامی، سیستان- به مانند ولایت شمالی همجوار خود خراسان- نقش اساسی در تجدید حیات فرهنگی و معنوی ایرانیان داشته است. شاید به برکت دور افتادگی نسبی و بعد مسافت آن نسبت به مقر خلافت، شرق ایران این فرصت را یافت تا مرکز تجدید حیات فرهنگی ایران باشد. فرهنگ پر بار ایران دوره ی اسلامی که امروز وارث آن هستیم ماحصل تلاشها و مجاهدت‌هایی است که ایرانیان مسلمان را درادوار مختلف برای استمرار و پویایی ان جانفشانیها کردند.
سیستان در تمامی ادوار تاریخی دوره ی اسلامی ایران در ارتباط فرهنگی و تمدنی تنگاتنگ با دیگر قسمت‌های فلات ایران بود و حرکتهایی که از آن نشأت می‌گرفت در سرنوشت کل ایران و فرهنگ ایرانی اثر گذار بود؛ تاریخ سیستان در این دوره با تاریخ ایران گره خورد و همانا داستان برآمدن و بر افتادن سلسله‌هایی یکی پس از دیگری، از صفاریان تا صفویان است.
صفاریان به عنوان نخستین سلاله ی مستقل ایرانی که با تکیه بر فرهنگ اسلامی- ایرانی علیه جور و ستم عمال خلیفه قد بر افراشتند، خود سیستانی بودند و به راستی که فرهنگ ایرانی براثر نبوغ سیاسی و فرهنگی آنان جانی تازه یافت. سیستان پس از صفاریان نیز همچنان مرکز ثقل و محل بالندگی فرهنگ اصیل اسلامی ایران بود.مقارن زمانی که به اصطلاح دوره ی پارسی تاریخ پس از اسلام ایران پایان می‌یابد و دوره ی سلطه ی اقوام مهاجر نو مسلمان ترک زبان آسیای مرکزی در ایران آغاز می‌گردد، سیستان زیر لوای هسته ی سیاسی و فرهنگی ملوک نیم روز- جانشینان صفاریان- به راه مستقل خویش ادامه می‌دهد. هجوم و سرازیر شدن پی در پی اقوام بیابانگرد غیر ایرانی آسیای مرکزی به فلات ایران به ساختارهای فرهنگی اقصی نقاط ایران لطماتی سخت وارد ساخت، ولی سیستان همانا به برکت دور افتادگی نسبی و پایمردی در حفظ و حراست از سنن دیرین، خود از این جریان جدا و برکنار ماند و کمتر لطمه ی فرهنگی دید. یورش مغول نیز به مانند تند بادی ازسرسیستان گذشت و کمترین تأثیر فرهنگی باقی نگذاشت و تنها سالیان سال بعد بود که امیر تیمور گورکان سمرقندی یک چندی در اینجا کروفری کرد، ویرانیهایی به بار آورد ولی معنا کاری از پیش نبرد.
با روی کار آمدن صفویان، تشکیل دولت و وحدت ملی ایران تحت لوای این سلسله، سیستان نیز قسمتی از حکومت سراسری ایران صفوی شد، در طول مدت حکومت صفویان، ‌سیستان زیر فرمانروایی حاکمان محلی خود که از اعقاب ملوک نیم‌روز محسوب می‌شدند به نوعی همچنان استقلال و خود مختاری سیاسی و فرهنگی خود را حفظ کرد. پس از فرو افتادن حکومت صفویان به دست افغانان و وقایع بعد از آن با ضعف دولت مرکزی ایران سیستان یک چند استقلال یافت. با ظهورنادر مدتی دولت مرکزی ایران اقتداری یافت ولی با کشته شدن او و فراهم آمدن مقدمات جدایی افغانستان از ایران، سیستان میان دولتهای ایران و افغانستان محمل نزاع و کشمکش شد. بعدها با استقلال کامل افغانستان سیستان بین دو واحد سیاسی کنونی یعنی ایران و افغانستان تقسیم شد، ولی فرهنگ اسلامی- ایرانی همچنان در این سرزمین به حیات خود ادامه داد و رسالت تاریخی خود را به صورت یک شبه جزیره ی فرهنگی محصور در میان کشورهای افغانستان و پاکستان به نحو احسن انجام داد و پرچم دار فرهنگ شیعی و ایرانی در منطقه گردید.


[ بازدید : 3 ]

پیشینه ی باستان شناسی سیستان

پنجشنبه 13 تير 1398
22:05

باستان شناسی سیستان

پیشینه ی باستان شناسی سیستان

تمدن سیستان :سیستان در دانش باستان شناسی از جایگاه والایی برخوردار است، امروزه نیک می‌دانیم که سیستان در دورانهای پیش از تاریخی و تاریخی به منزله ی پلی میان تمدنهای شرق و غرب فلات ایران عمل می‌کرده است. اما تمدنها و فرهنگهای باستانی مستقر در سیستان و هویت تاریخی آنها تا مدتها از چشم باستان شناسان پنهان مانده بود.دورافتادگی نسبی و صعوبت و دشواری اوضاع جغرافیایی، به ویژه سختی زیست محیطی امروز سیستان این اندیشه را قوت داده بود که در عهد باستان نیز اوضاع چنین بوده و اینجا همواره سرزمینی خشک و کم حاصل و مالاً به دور از مدنیت بوده است. پژوهشها و کاوشهای باستان شناسی درست خلاف این تصویر را ثابت کرد.

اینک در پرتو و یافته‌های دانش باستان شناسی معلوم شده که سیستان در ادوار باستانی یک مرکز بزرگ و مهم تمدنی در نیمه ی شرقی و جنوب شرقی فلات ایران بوده است. که از یک سوی با تمدنهای شمال شرقی فلات ایران و تمدنهای شمال غربی شبه قاره ی هند و ازسوی دیگر با تمدنهای مرکزی فلات ایران و تمدنهای میانرودان باستانی درارتباط تنگاتنگ فرهنگی و بازرگانی بوده است.
نخستین بررسی‌های باستان شناسی به معنی دقیق آن تنها در آغاز سده ی بیستم میلادی در سیستان شروع شد.


محققان و باستان شناسان معروفی چون سرپرستی سایکس، جی، پی، تیت و اورل اشتین انگلیسی و ارنست امیل هرتسفلد آلمانی در سیستان گشت و گذار مطالعاتی انجام دادند.
اورل اشتین درسال‌های 15- 1916 و هرتسفلد در ماه ژانویه سال 1925 میلادی سیستان را مورد مطالعه جدی و دقیق قراردادند.
این بررسیها نمایان ساخت که تا چه حد سیستان از نظر آثار باستانی و محوطه‌های تاریخی و فرهنگی غنی است.درجای سیستان محققان باستان شناس آثار متعددی از تمدنها و فرهنگهای باستانی را شناسایی کردند.
اشتین برای نخستین بار در کوه خواجه آثار یک بنای بزرگ خشتی را مشاهده کرد و آن را بقایای یک پرستشگاه بودایی دانست. بعدها هرتسفلد مطالعات دقیق‌تری درباره ی این محوطه به عمل آورد و نشان داد که این آثار بقایای یک مجموعه ی معماری پارتی متشکل از کاخ، آتشگاه و دژ است، او موفق به برداشت نقشه ی محوطه شد .و بعدها آثار بسیار زیبایی از نقاشیها و گچ‌بریهای پارتی این کاخ را منتشر کرد.



سال‌ها بعد موسسه ی مطالعات خاورمیانه و دور دانشگاه رُم در ایتالیا موسوم به ایزمئو، که بررسیها و پژوهشها و کاوشهای باستان شناسی خود را بیشتر در منطقه ی جنوب آسیا متمرکز کرده است،علاقمند به مطالعات در سیستان شد. بررسیهای باستان شناسی هیئت ایتالیایی در سیستان از 1960 تا 1978 میلادی ادامه داشت. این هیئت پس از شناسایی و بررسی مقدماتی در دو محوطه باستانی شروع به کاوش کرد. نخست در مجموعه ی با ارزش دهانه ی غلامان که برای نخستین بارمعرفی می‌شد و دوم در محوطه ی وسیع و کم نظیر شهر سوخته که پیشتر اشتین در مطالعات خود به اهمیت آن اشاره داشت. باری تا پیش از انقلاب اسلامی ایران، هیئت باستان شناسی ایتالیایی به مدت دو دهه در سیستان سرگرم کاوشهای علمی بود و حاصل مطالعات انجام شده ی خود را در کتاب‌ها و نشریات مختلف چاپ و منتشر ساخته است. پس از انقلاب این پژوهشها بر اساس سیاستهای فرهنگی دولت جمهوری اسلامی ایران متوقف شد تا آنکه در سال 1363 از سرپرست هیئت ایتالیایی دکتر مارینسیو توزی دعوت شد که برای تحویل قرارگاه باستان شناسی زابل به ایران بیایند،در ان زمان سید محمود موسوی نیز در رأس گروهی در معیت هیئت ایتالیایی به زابل امده و پرونده ان هیئت را سیستان بستند و اشیاء و آثار فرهنگی موجود در قرارگاه زابل را تحویل گرفتند، بخشی را به زاهدان و بخشی دیگر را به موزه ی ایران باستان منتقل ساختند.
در طول سالهای جنگ تحمیلی به علت عدم امکان پرداختن به امور زیر بنایی و فرهنگی، روند مطالعات باستان شناسانه ی سیستان متوقف ماند اما خوشبختانه در سال جاری (1370) سازمان میراث فرهنگی کشور با توجه به اهمیت آثار باستانی سیستان و درک ضرورت تأسیس موزه‌های استانی چون موزه ی زاهدان و زابل که به همت رضا زابلی خوشبخت- سرپرست وقت اداره ی میراث فرهنگی استان سیستان و بلوچستان- در حال انجام و شکل گرفتن است؛ دو برنامه ی بررسی تحت عنوانهای «شناسایی و بررسی حوزه ی اطراف دریاچه ی هامون» و «شناسایی و بررسی منطقه ی بی‌بی دوست»، به سرپرستی حسن رضوانی و یک برنامه ی کاوش تحت عنوان «فصل اول کاوش کوه خواجه» که ادامه ی کاوش‌‌های هرتسفلد در کوه خواجه است،‌ به سرپرستی سید محمود موسوی را به مرحله ی اجرا در آورد. این هیئتها نخستین هیئتهای ایرانی است که از چندی قبل در سیستان سرگرم کار شده است.


ضمناً گفتنی است که این مطالعات را سازمان میراث فرهنگی کشور با آموزش دروس علمی دانشجویان رشته ی باستان شناسی مرکز آموزش عالی سازمان میراث فرهنگی کشور توأم ساخت تا هم دانشجویان ضمن کار در این منطقه ی سرشار و غنی و نه چندان راحت توان و تجربه ی کار صحرایی را پیدا کنند و هم از نیروی جوان دانشجویی برای پیشرفت کار پژوهشی استفاده شود.

آثار باستانی و بناهای تاریخی سیستان

پراکندگی آثار باستانی و بناهای تاریخی در سیستان همانند بسیاری از دیگر جایهای فلات ایران چشمگیر است در جای جای این خطه ی عزیز و شریف آثار تمدن کهن گذشتگان ما و تداوم و استمرار فرهنگ و تمدن غنی اسلامی- ایرانی ما رخ می‌نمایاند. در اینجا به معرفی برخی از آن ها که البته در حوزه ی جغرافیایی سیستان ایران واقع هستند- می‌پردازیم:
1- شهر سوخته: مجموعه‌ای از تپه‌های باستانی که در فاصله 65 کیلومتری زابل واقع شده است. یکی ازمراکز مهم تمدنی جنوب شرقی فلات ایران بوده و یکی از مهمترین محوطه‌های باستانی ایرانی محسوب می‌شود. مساحت مجموعه ی تمدنی شهرسوخته به 151 هکتار می‌رسد و بلندترین نقطه ی آن از نقطه ی صفر سطح دشت فعلی 18 متر ارتفاع دارد. این محوطه از 3200 تا 2000 پیش از میلاد مسکون بوده است. مهمترین و اساسی‌ترین دوره ی تمدن آن مقارن سالهای 2500 ق م بوده که در آن زمان جمعیتی برابر 5000 نفر داشته و محدوده ی شهر بالغ بر 80 هکتاری شده است. در کهن‌ترین لایه ی تمدنی شهر سوخته یک لوحه به خط پیش عیلامی (Proto- Elamite) کشف شده که البته تا کنون موفق به خواندن آن نشده‌اند ولی احتمالاً متنی بازرگانی است. شهر سوخته به عنوان یک پایگاه و مرکز تجاری در عهد باستان عمل می‌ کرده، سنگ لاجورد معروف بدخشان در افغانستان امروزی به اینجا آورده می‌شده و پس از کار کردن به روی آن به میانرودان و مصر صادر می‌گردیده است. برخی معتقدند ایالت باستانی و معرف اَرَت (Arrata) که در متون سومری از آن نام برده شده همین شهر سوخته باید باشد. 2- دهانه ی غلامان: بقایای یک شهر معتبر دوران هخامنشی در فاصله ی 24 کیلومتری جنوب شرقی زابل در مجاورت روستای قلعه نو قرار دارد. از سال 1962 هیئت ایتالیایی به سرپرستی اومبرتور شراتو در اینجا دست به کاوش زد و آثار یک مقر حکومت محلی مقاررن نوران هخامنشی را در اینجا کشف کرد. 3- کوه خواجه: همان گونه که بیشتر اشاره شد تنها عارضه ی کوهستانی دشت سیستان کوه خواجه است. در اطراف و بر روی این کوه آثار باستانی و بناهای تاریخی چندی دیده می‌شود که عبارتند از: 4-شهر قدیم زرنج: ویرانه‌های پایتخت باستانی سیستان که با استناد متون بر دست تیمور لنگ منهدم شد و در نزدیکی هامون واقع است. 5-قلعه سام: بنایی از عصر اشکانی که در 25 کیلومتری جاده ی زابل -زاهدان قرار دارد. 6-قلعه رستم: مجموعه‌ای شهری است که در 60 کیلومتری زابل و متعلق به قرون میانه ی اسلامی. 7-آتشکدة کرکوی: از این بنا تنها نامی باقی مانده چرا که در نزدیکی زابل امروزی در دهی به نام کرکو تپه‌ای واقع است که کاملاً به زیر مساکن روستایی رفته و چیزی از آن جز چند دیوار مخروبه دیده نمی‌شود.
مجموعه ی بناهای خشتی دهانه ی غلامان شامل کاخ ها و معبد، گویا مرکز ایالت سیستان یعنی زرنگ عهد هخامنشی بوده است.

قلعه کافران/ که همانا محوطه ی اصلی و مجموعه ی معماری پارتی متشکل از کاخ، آتشگاه و دژ است،مصالح اصلی آن خشت است و به ندرت از آجر و سنگ لاشه نیز در بناهای آن استفاده شده است. هرتسفلد در اینجا آثار نقاشیهای زیبایی کشف کرد که تعدادی از آنها در موزه ی برلین و بقیه در انبار موزه ی ایران باستان محفوط است. نیز آثار گچ بری‌های تزئینی هنرمندانه‌ای در اینجا کشف گردیده است.
قلعة کوک کهزاد/ که عبارت است از مجموعه‌ای از بناهای جسیم و ستبر خشتی بالاتر از قلعه کافران روی ستیغ کوه خواجه که آثار دو بنای بزرگ که پوشش گنبدی داشته اند قابل مشاهده است این مجموعه در ارتباط تنگاتنگ با مجموعه ی قلعه کافران است.
کوشک چهل دختر/ که در تداول محلی «کوچک چل گنجه» نامیده می شود. قلعه‌ای است در قسمت جنوبی کوه که گویا در کنار مجموعه ی بناهای پارتی قلعه کافران و کوک کهزاد نقش پادگانی را ایفا می‌کرده و کاملاً بر اطراف اشراف داشته است.
زیارت خواجه غلتان/ این ساختمان در بخش شمال غربی کوه واقع شده است و عبارت است از یک تکه بنای اسلامی که در نزد مردم از تقدس خاصی برخوردار است.
زیارت پیر گندم بریان/ در نزدیکی خواجه غلتان که به مانند آن بنایی از دوره ی اسلامی است.

برخی دیگر از آثار باستانی سیستان که به دلیل خودداری از اطاله ی کلام فقط به ذکر نامی از آنها بسنده می‌کنیم، عبارتند از: میل قاسم آبد، قلعه تیمور، زاهدان کهنه، تپه و قلعه ی پارت- ساسانی شهرستان (رام شهرستان)، بقایا و ویرانه‌های شهر منهدم شده ی اسلامی به نام بی‌بی دوست و تک بنای موسوم به برج افغان در بخش شمالی آن.
تپه‌های تاسوکی، تپه اسک، تپه کندر، تپه لشکران 1 و 2، تپه کفتارک، تپه‌های روباه بزرگ و کوچک، تپه خواجه احمد، رنده، قلعه نمرود، قلعه سکوهه، قلعه کافی، قلعه کوهک، قلعه مچی و بسیاری دیگر.
منبع: فصلنامه آثار- ش 2 سال 1380

http://shahresookhte.blogfa.com/ د.


[ بازدید : 3 ]

قلعه تیس(پرتغالیها)

پنجشنبه 13 تير 1398
22:02

قلعه تیس(پرتغالیها)


قلعه تیس یا قلعه پرتغالی ها بر فراز تپه ای مشرف به جاده چابهار- تیس و در 5 کیلومتری شهر چابهار قرار دارد.این قلعه به ابعاد 54×26 متر ساخته شده است. عرض ساختمان بر پهنه دماغه‏اى که پانصد متر از آبخوردریا فاصله دارد در قسمت انتهایى دماغه واقع است. در قسمت شمال شرقى درب ورودى اصلى قرار دارد و داراى هشتى وسیعى است .

هشتى با سقف بلند و داراى چهار گوشواره خلفى که در پشت دیوارهاى هشتى واقع شده‏اند، هر کدام از آنها خود یک اطاقى است که با پى‏هاى قطور ساخته شده‏اند. و داراى ایوانى است که دو پله یا حدود یک متر از سطح حیاط قلعه بلندتر است. در ضلع شمالى شرقى آثار اطاقهایى وجود دارند که اکنون خراب شده‏اند و هر کدام داراى یک اطاق بزرگتر مشرف به ایوان و ایوان اختصاصى هستند. طرز ساخت بنا (اطاقها و ایوانها) شبیه به کاروانسراى شاه‏عباسى بیستون است که در زمان شاه سلیمان صفوى ساخته شده است.


در سه طرف حیاط حجره‏ها و اطاقهایى شبیه حجره‏ها و اطاقهاى ضلع شمالى وجود دارند. در سمت ساحل دریاى عمان آثار دو برج بزرگ در طرفین دیده مى‏شود. برج سمت راست که در جنوب قرار دارد بصورت یک اطاق با یک ایوان و یک شاه‏نشین است که بر روى هرمى مکعب مستطیل شکل پى‏سازى شده و یک برج یا منار برروى آن قرار گرفته و یک منار به ارتفاع 6/5 متر باقى مانده است.

مصالح بکار رفته در ساخت قلعه، آجر، سنگ و گچ مى‏باشند و آثار تزئینات از آجر و سنگ در اطراف گلدسته‏ها باقى مانده‏اند. این مناره براى دیده‏بانى بکار مى‏رفته است و چون بر همه خلیج دهانه تیس دید کافى دارد و در ضمن از فاصله زیادى در دریا دیده مى‏شود. سبک ساخت و نوع مصالح بکار رفته مناره و گوشواره سبک سلجوقى مى‏باشد و تعمیرات بعدى که در اطاقها و ایوانها انجام شده بیشتر سبک صفوى و سبک دوران قاجاریه است. در وسط و گوشه‏هاى حیاط قلعه آثارى از آب انبارها دیده مى‏شود که از سنگ و ساروج و گچ ساخته شده‏اند. در بیرون دیوار بلند قلعه آثار چاهى وجود دارد که در سنگ صخره کنده شده است. لبه چاه با استفاده از سنگ و ساروج محکم شده است. در قسمت سقف قلعه چوبهایى بکار رفته است که احتمالاً از نقاط دیگر به این محل آورده شده‏اند. تزئینات دور منار و آجر چینى شبیه سبک تزئینات مناره‏هاى دوره سلجوقى مى‏باشند اگرچه از بین رفته‏اند ولى نقش‏هایى به رسم‏ الخط عربى و خط کوفى از اثر برجستگیها و گودیها مشخص مى‏شود. اندازه اطاقها معمولاً 3×4 متر یا کمتر است که در دور یا چهار طرف یک پهنه وسیع واقع شده‏ اند.

در کتاب باستان‏شناسى و تاریخ بلوچستان به نقل از سرتیپ مهدى‏خان مهندس ایرانى آمده است:

«درتیس بسیار قلعه خوبى است و یک سمت بدنه قلعه وصل به دریاست، قدرى ناتمامى دارد که بنّا و عمله در آن مشغول کارند. دیوار بزرگى از سمت دریا کشیده‏اند براى باراندازى و غیره حصن معتبرى است و اصل قلعه نو در روى تپه مرتفعى ساخته شده است».(سنه 1282 ه ش)

قدمت قلعه تیس به دوره اسلامی باز می گرددو با شماره 555 درسال 1345 هجری شمسی در فهرست آثار ملی ایران به عنوان یک اثر ملی تاریخی به ثبت رسیده است.


[ بازدید : 3 ]

داستان میر حمل هوت

پنجشنبه 13 تير 1398
22:01

داستان میر حمل هوت


«کلمت» بندری کوچک اما قدیمی و تاریخی در ساحل مکران است. در آن زمان به علت آبادی و سرسبزی شهرت زیادی داشت. حاکم آنجا شخصی دلیر و عادل به نام جیهند بود. کسی که آوازه ی دلاوری و شجاعت وی در تمام بلوچستان و حتی درخارج از آن شنیده می شد حتی پرتغالی های ظالم که در پهنای دریا به دزدی و چپاول مشغول بوده و نیز آوازه ی او را شنیده و جرات نزدیک شدن به بندر کلمت را نداشتند. اما در فواصل دورتر به کشتی هایی که از جایی به جای دیگر کالا های تجاری حمل می کردند، حمله می کرده و دستبرد می زدند. از میان اروپاییان، پرتغالی ها اولین کسانی بوده که به راههای دریای آسیا تسلط پیدا کرده اند.

در آن زمان پس از انقراض خلافت عباسی چنان نیرویی وجود نداشت تا در مقابل نیرویی دریایی پرتغالی ها مقاومت کند.

حکمرانان مسلمان در آسیای صغیر به نیروی دریایی توجهی نداشتند و به همین دلیل وقتی که پرتغالی ها به سوی آفریقا و آسیا رو نموده هیچ نیرویی در مقابل آنها ایستادگی نکرد. در این مناطق کشتی ها فقط برای تجارت استفاده می شدند. پرتغالی ها در دریا به تاخت و تاراج این کشتی ها پرداختند. چون این کشتی ها اکثراً به بندرگاه های خلیج فارس رفت و آمد داشته دزدان دریایی پرتغالی نیز آنجا را مرکز خود قرار دادند. بنابراین سواحل بلوچستان نیزدر تیررس آنان قرار گرفت. همانطور که در سواحل جنوبی خلیج فارس و سواحل عمان مسلط شده به فکر قابض شدن بر سواحل بلوچستان برآمده و چندین بار به سواحل آن به خصوص ساحل بندر کلمت حمله کردند. مبارزان شجاع و جنگجویان دلیر بلوچ به فرمان سردار جیهند، با کمان های بزرگ، شمشیرهای بران و نیزه های بلند خود به مقابله پرداختند.

پرتغالی های متجاوز که از این حمله ی برق آسا و غیر منتظره ی ساحل نشینان بلوچ به وحشت افتاده بودند، سراسیمه عقب نشینی کرده و مجبور به فرار شدند. سردار جیهند که حمله ی مجدد و انتقام جویانه ی پرتغالی ها را حتمی می دانست، ناو جنگی کوچکی تشکیل داد. سردار جیهند که آثار پیری را در خود می دید، پسرش میر حمل را نزد خود فرا خواند. میر حمل مانند پدرش شخصی دلیر و شجاع بود... قدرت الهی اورا با دولت حسن و زیبایی مالامال کرده بود. او به خاطرداشتن اندامی ورزیده، شجاعت و دلاوری خود در سراسر بلوچستان معروف بود. به علت داشتن حسن صورت و سیرت بر قلوب کوچک و بزرگ جا گرفته بود. زیبایی او هر مردو زن، پیرو جوان را مسحور می کرد. بسیاری از دختران امراء آرزو داشتند تا حمل به خواستگاری آنان بیاید، اما او با چنین خیالاتی نا آشنا بود. در فنون جنگی کاملاً مهارت داشت. به خصوص در نیزه بازی و شمشیر زنی حریف نداشت. شکار شیر و گورخر از مشغله های مورد علاقه ی او بود. در آن زمان به علت وجود جنگلهای انبوه شیر، خرس، و گوره خر به فراوانی دیده می شد. میر حمل در حین شکار بسا اوقات با شیر مواجه می شده و درگیری اوبا شیر بعضی اوقات به ساعتها طول می کشید. اما عاقبت پیروزی را از آن خود می کرد. به علت شکار شیر و گوره خر شعرای بلوچ در اشعار خود او ار «گورکش» و بعضی هم «زحم جن» یعنی شمشیر زن خطاب می کردند. وقتی میر حمل مطلع شد پدرش او را خواسته است، سریعاً نزد پدرش حضور یافته و با ادای احترام پهلوی پدرش نشست و میر جیهند پسرش را خطاب نمود: پسرم اکنون پیر شده نمی دانم تا کی زنده می مانم لذا می خواهم در زندگی خود عروسی تو ار جشن بگیرم. حمل با احترام جواب داد: والد محترم سر تسلیم خم کردن درمقابل دستور شما را برخود فرض می دانم. هر جا و هر زمانی که شما مایل باشید من حاضرم. پدرش از شنیدن جواب فرزند خود خوشحال شده و در اندک زمانی مراسم عقد او را با دختر زیبارویی از خویشان نزدیک خود برگزار کرد. اسمش «مه گنج» بود.

مه گنج دختر سردار جامک دگار- از حکمرانان بندر جاسک و میناب بود. او از متحدان سردار جیهند و به اتفاق سردار میر محمد جسی حکمران بندر تیس- ائتلاف سرداران ساحل را تشکیل داده و در مقابل پرتغالی ها ایستادگی می کردند.

این اتحاد موجب دوستی و صمیمت بیشتر بین سرداران ساحل شده و سردار جیهند برای استحکام بیشتر آن، مه گنج، دختر سردار ملک را به عقد نکاح پسرش میر حمل در آورد.

مه گنج با داشتن حسن زیبا، بسیار با هوش و ذکاوت بوده و طبع شاعری داشت. او باداشتن لیاقت و محبت خود در اندک زمانی در قلب میر حمل رسوخ مرده او را به همسرش گرویده نمود.... هر یکی همچون پروانه خود را بر دیگری فدا می کرد. اگر مه گنج شمع بود حمل پروانه اش می شد. او گل بود، این بلبل می شد. اندک جدایی برای هر دو سخت می گذشت و تحمل اندک جدایی را از همدیگر نداشتند. دوستان حمل که شاهد محبت بیش از حد آن دو بوده احساس کردند که حمل شیرو شکار را رها خواهد کرد. اما این فکر وخیال نادرست بود. او با داشتن عشق و محبت وافری به همسرش از شیر و شکار کناره گیر ی نکرده بله طبق معمول شکار و شیر و سیاحت می پرداخت و این گونه ایام را با خوشی و شادی سپری می کرد. در زندگی خود هیچ گونه غم و رنجی نداشت؛ تا اینکه خداوند متعال فرزند پسر به او عطا فرمود. اما باز هم عشق و علاقه ی او نسبت به همسرش کاسته نشده بلکه روز به روز بیشتر می شد.

از آنجایی که مرگ حقیقتی است تلخ و هیچ چیز ذی روحی از آن رهایی نداشته و برای هر کسی در وقت معینی خواهد رسید، چنانچه پدر حمل، سردار جیهند کلمتی پس از علالت بیماری چند روزه داعی اجل را لبیک گفته به دیار ابدی سفر کرد. مرگ پدر، میر حمل را سخت غمگین نموده و بر قلب وی صدمات سختی گذاشت. وی از وفات پدر او به جانشینی پدر انتخاب شده و بار سنگین تمام مسئولیتها بر دوش او افتاد. ولی این شخص شجاع و بهادر همتش را از دست نداده و با خودش اسلوبی و دانشمندانه به امور مملکت سر و سامان داد. با وجود مسئولیتهای فراوان و سنگین باز هم از مسغله های مورد علاقه خود دست بر نداشت. در منزل به زن و فرزند بی انتها عشق و علاقه داشت و به آنها محبت می نمود در اوقات فراغت به سیر و شکار می پرداخت. خلاصه مملکتش آسوده و مردم شاد و خوشحال بوده هیچ گونه رنج و فکر و هیچ اغتشاشی نبود. همه با هم همدردی داشته و به مشکلات همدیگر می رسیدند. همه مردم با آرامش و امنیت زندگی می کردند. ناگهان در شهر غوغایی بپا شد، هر کس به سویی می دوید، یکی از سربازان سریعاً خود را به دربار رسانیده ودر حالیکه وحشت تمام وجودش را گرفته بود، پس از ادای احترام در مقابل میر حمل با صدایی گرفته گفت: سردار، پرتغالی ها حمله کردنده اند. وحشت دربار را فرا گرفته و درباریان حواس باخته شدند. اما میر حمل بدون هراس دستور جهاد صادر فرمود.

در اندک زمانی نیرویی از مردم بلوچ آماده شد، هر کس تیر و تبر و شمشیرو نیزه و هر وسیله ی دیگری که به دستشان می رسید، در مقابل دشمن صف بسته و آماده ی حمله شدند. میر حمل پس از نظم دادن به نیروها دستور حمله داد. این مرزداران غیور که تحت هیچ شرایط حاضر نبوده حتی ذره ای از خاک وطن خود را به بیگانگان بدهند، در مقابل غاصبان پرتغالی که می خواستند وطنشان را غصب کنند، ایستاده و همچون زنبور های زهرآگین با نیش های خود به جان پرتغالی ها افتادند.

پرتغالی ها که احساس می کردند، پس از وفات میر جیهند قدرت دفاعی مردم بلوچ از دست رفته و می توانند به راحتی وارد خاک آن شوند، در مقابل این حمله ی غیر منتظره حواس خود را باخته و نظم خود را از دست دادند. هر کس که شجاع تر بود یا راه فرار نداشت، می جنگید. اما عاقبت زیر نیز و شمشیرهای مرزداران غیور بلوچ به درک واصل می شد. بعضی دیگر خود را به دریا زده و به سوی کشتی خود شنا کرده که بعضی در بین راه نفس خود را از دست داده و طعمه ماهی ها می شدند. فقط تعداد اندکی جان سالم به در برده و خود را به کشتی رسانده و فرار کردند.

میر حمل که مهاجمان پرتغالی را با تلفات سنگین از خاک وطن خود دور کرده بود به فکر تدابیر امنینی بهتری افتاده، به منظور دفع حملات آینده ی دشمن و چون در سواحل پهناور بلوچستان حکومت می کرد، ناو جنگی کوچکی را در زمان سردار جیهند تشکیل شده بود، تقویت نموده و با حسن تدبیر به آن نظم داده و به وسیله ی آن اجازه نداد تا پرتغالی ها حتی به سواحل بلوچستان نزدیک شوند. در این میان چندین بار به همراهی میر محمد جسی و سردار جامک دگا با آنها درگیر شده و آنها را به عقب نشینی مجبور کرده بود.

سرانجام پرتغالی های تقاضای صلح کرده و معاهده ای بین فریقین به وقوع پیوست. طبق آن هر دو طرف آتش بس نموده و پرتغالی ها تعهد نموده که پس از آن به ساحل بلوچستان نزدیک نشده و به کشتی هایی که در سواحل مکران رفت و آمد دارند، حمله نکند. در مقابل میرحمل نیز با مشورت و رای موافق سرداران ساحل عهد کرد تا با کشتی های پرتغالی که در دریا رفت و آمد دارند، کاری نداشته باشد.

مدتها بر معاهد بطور کامل عمل می شد. در نتیجه روستاها و شهرهایی که بر اثر حملات پرتغالی ها ویران شده بود، دوباره آباد گردید و کشتی های تجارتی میر حمل همچون سابق برای تجارت فعالیت خود را آغاز کردند. پس از امضای صلح نامه، میر حمل از پرتغالی ها احساس خطر نمی کرد و با اطمینان خاطر در دریا با کشتی های خود به سیر و سیاحت می پرداخت. روزی میر حمل برای تجارت با کشتی تجاری خود به سوی بندرگاهی در خلیج حرکت کرد. همراهان او بیشتر از ملاحان که در زبان بلوجی به آنها «مید» گفته می شود، بودند، مید هیچ طایفه و یا نسبی نیست بلکه از لحاظ ذات و نسبت به گروه دیگری تعلق دارد و به معنی ملاح و ماهی گیر است. و به خاطر شغل و پیش به آنها مید گفته می شود.

زمانی که میرحمل حرکت کرد، هوا کاملاً صاف بود. دریا مانند فرش ساکن و ساکت بود، اما مدتی پس از حرکت آثار طوفان شدید پدیدارشد. باد شدیدی به وزیدن گرفت. دریا با تلاطم برخاست. به علت برخورد موج ها کشتی به شدت تکان می خورد. باد مخالف مسیر کشتی را عوض کرد. ناخدای آن دست و پای خود را گم کردند چون به علت طوفان همه جا تاریک بود و چیزی دیده نمی شد. آنها شش شبانه روز در دریا سرگردان بودند. روز هفتم ملوانان از دور متوجه ی خشکی شدند. تمامی سرنشینان کشتی با دیدن خشکی جان تازه ای گرفتند. وقتی آنها پس از ساعتهاس طولانی از خوف و ناامیدی، متوجه ی نور امید زندگی شدند، خدا را شکر کردند. ولی هنوز تقدیر در جدال بود. پس از نجات از طوفانی که به شکل باد و باران نمودار شده بود، طوفان دیگری مواجه شدند. اینجا ساحل عمان و مقرر پرتغالی ها بود. آنها گرفتار دام پرتغالی ها شدند. کشتی به سمت ساحل در حرکت بود که از پشت سر آنها کشتی دیگری دیده شد که با سرعت به سوی آنها می آمد و در اندک زمانی خود را به کشتی حمل رسانده و افراد آن سریعاً به کشتی میر حمل پریده و شمشیر کشیدند و حمله کردند.

ملوانان و همراهان میر حمل از حمله ی ناگهانی پرتغالی ها حواس باخته و به جای شمشیر به دست گرفت و بجگند، همگی سراسیمه به دریا پریده و شنا کنان خود را به ساحل رسانده هر کس به سویی فرارکرد. میر حمل در کشتی در تنها ماند و بدون هیچ خوف و هراسی شمشیر به دست گرفته و با شجاعت به مقابله برخاست. او نه تنها حملات دشمن را دفع می کرد، بلکه او با حملات پی در پی خود چندین نفر از دزدان دریایی را به قتل رساند. او کاملاً متوجه نبود که تنها شده و درمحاصره ی دشمن قرا رگرفته است. همچون شیر می غرید و هر کس را که د رمقابل شمشیر قرار می گرفت زنده نمی گذاشت، شجاعت و شمشیر زنی او همه را متعحب کرده و حتی چندین نفر را به قتل رسانده و هنوز هم در دم وی تأثیری نگذاشته و ضربات شمشیر همچنان با قدرت زده می شد و جوش و خروش وی هم مثل قبل بود، بیشتر مورد حیرت آنان می شد. خلاصه شجاعت وحسن صورت میر حمل بر دل دسته پرتغالی ها اثر گذاشته و به اطرافیان خود گفت: اگر ما نوجوانان دلیر و زیبا را زنده گرفته و نزد سوار خود ببریم، خیلی خوشحال شده و جایزه ی خوبی به ما خواهد داد.

پس از مشورت، انها از چهار طرف او را به محاصره گرفته و آهسته آهسته حلقه را تنگ تر کرده و سعی کردند تا دام انداخته، و او را به چنگ آورند. اما این جوانمرد باز هم ترسی به دل راه نداده بلکه با جوش و خروش بیشتری به مقابله برخواست. در این درگیری وقت زیادی گذشت. سطح کشتی به خون پرتغالی ها کاملاً آغشته شده و چند ضربه بر بدن میر حمل اصابت کرده بود. اما او بدون توجه به آن زخمها مردانه وار حمله می کرد. در حین این عمل میر حمل خود را از کمند اندازان نجات می داد و حملات آنها را خنثی کرده و با شمشیر خارا شکاف خود از سر تن دشمن جدا می کرد، یکی از شغالان پرتغالی از پشت ضربه ای به دست راست میر حمل زد که بر اثر آن دستش زخم شدیدی برداشت و شمشیر از دستش به کناری افتاد. یکی از پرتغالی ها سریعاً آن را برداشت، وقتی که میر حمل دست خالی ماند از چهار طرف به سویش کمند انداخته و او رابه دام انداختند. به محض دستگیری میر حمل به سرعت حرکت کرده تا زودتر او را نزد دریا سالار خود برسانند. میرحمل از اسارت خود سخت ناراحت شده بود، بیشتر از این ناراحت بود که همراهان وی با نهایت بزدلی و نامردی او را در میان دشمن رها کرده و فرار کردند. در آن حال سرش را به سوی آسمان بلند کرده و نسیم دریا را مخاطب ساخته و شعر بلوچی برای مادر و همسر عزیزش این گونه پیغام فرستاد.:

ای زرء نودان حملء پیغامء برات په مکئین مات ء بمبئین دوست سرکن ات

من ء بی سیتین فرنگان دس گیرکت حمل ء پهرهء مات پتء باریگء کتء

منی همراه بیدلین میدان بیتگ انت لکگ پیغامش کتء پهکء رپتک انت

پرمنی شامء مهلبین گندیمء مدرش پر منی چاشت سیرگین گتورء مکش

ای منی ماهل په منء زهیریگء مجن ریشمی روبندء منی بورء پر مکن

ترجمه:

ای نسیم دریا، پیام مرا به مادر محترم و رفیق حیاتم (همسرم) برسان که مرا پرتغالی های بی ارزش دستگیر کرده اند. به علت اینکه شاید در زمان پدر خود زیاد مغرور بوده ام. همراهان من ملاحان ترسو بوده و درموقع ، مرا رها و فرار کرده اند. از این به بعد برای شام من بهترین گندم را آسیا مکن، و برای نهار من گوسفند فربه ای را ذبح مکن. ای محبوبه ی من! به خاطر جدایی ام آه و ناله مکن و برای سفر من اسب مرا با روبند ابریشیمی مزین مکن.

خلاصه پرتغالی ها میرحمل را نزد دریاسالار خود بردند، وقتی که دریا سالار پرتغالی ها جوانی رنگ صورت و تناسب اندام حمل را دید، متحیر شده و مدتی از سر تا پای او نظاره کرد، سپس از زیر دستان خود پرسید: این نوجوان خوب صورتی است.او را از کجا و برای چه دستگیر کرده ای؟ آنها جواب دادند: طبق معمول در دریا گشت می زدیم که متوجه شدیم یک کشتی به سمت ساحل در حرکت است. وقتی نزدیک شدیم که همراهان این نوجوان همگی با ترس و وحشت به دریا پریدند، ولی او به تنهایی با نهایت شجاعت و دلیری با ما مقابله نموده و چندین نفر از همراهان ما را به قتل رساند. وقتی که متوجه ی شجاعت و دلیری او شدیم، فکر کردیم که سردار ما چون که خود دلیر است و از دلیران قدردانی می کند این نوجوان را با داشتن دلاوری، زیبا روی هم است. پس او را دستگیر کرده و نزد شما آوردیم. پس از شنیدن این سخنان دریاسالار پرتغالی میر حمل را به نشستن امر کرد. از نحوه ی امر کردن دریا سالار پرتغالی ها به خود می پیچید. اما ناچار بود و سکوت کرد. دریا سالار درخصوص دریا و سفرهای دریایی از حمل پرس و جو نمود، سپس به زندان فرستاد.پس ازچند روز دوباره او رااحضار کرده .ومخاطب ساخت: ای نوجوان من نسبت به جوانی تو رحم داشته و همدردی دارم. چون خوددلیر هستم، از دلیران قدردانی می کنم. پس تو هم، اسم و نسب خود را صحیح برایم بیان کن. حمل با نگاهی پر از تنفر به دریا سالار پرتغالی جواب داد: از این همدری شما ممنونم. من حمل کلمتی فرزند سردار جیهند هستم. کلمت و نواحی اطراف آن تحت فرمان من قرار دارند. دریا سالار پس از شنیدن این جواب گفت: ای حمل من و تو را افسر دسته ای خود قرار خواهم داد و زیباترین دختری را که انتخاب کنی به عقد نکاح تو در خواهم آورد. به شرط این که به دین ما برگذری و فکر برگشتن به وطنت را از سرخود بیرون کنی. میر حمل جواب داد: به خاطر آزادی خود و رسیدن به اهداف دنیوی دین مقدس اسلام را رها کرده و کفر را اختیار کنم؟ هرگز چنین نخواهم کرد. فکر نکن که حمل به وطن و قوم خود خیانت کرده و فرماندهی گروهی دزدان چون شما را قبل و خواهد کرد. دریا سالار پرتغالی با شنیدن چنین جوابی که کاملاً برخلاف آرزوهای وی بود سخت، به غضب آمده و به زیر دستان خود دستور داد تا فوراً او را از مقابل چشمانش دور کرده وبه سیاه چال بیندازند و تا زمانی که به عقل نیامده به او غذا ندهند. دستور اجرا شد و میر حمل بار دیگر به زندان انداخته شد. دریا سالار ظالم پرتغالی ها صاحب دختر زیبارویی بود که در آن روز کنار پدرش نشسته بودو به محض دیدن میر حمل با هزاران دل و جان شیفته او شد. ولی در حضورپدرش ناچار به سکوت بود. اما از تاریکی شب استفاده کرده و و جلوی درب زندان آمده و با دادن انعام به زندانبان، نزد میر حمل آمد. درآن لحظه میر حمل در فکر مادر مهربان، همسر زیبا و فرزندان دوست داشتنی خود غرق شده بود و متوجه نشد که کسی مدتها در کنارش ایستاده. وقتی که دختر دریا سالار دید؛ حمل غرق در افکار و خیالات است و به اطراف خود توجهی ندارد، خودش سبقت گرفته و با نازو عشوه و با ترنم خاصی جهت جلب توجه میر حمل صدا زده و گفت: زندانی! برایت غذا آورده ام. اما میر حمل که سخت در افکار خود فرورفته بود، متوجه نشد او دوباره صدا زد و نزیک آمده و غذا را مقابلش گذاشت.میر حمل پرسید: تو که هستی و دلیل این همه همدردی با من برای چیست؟ دختر جواب داد: من دختر دریا سالار هستم. هنگامی که تو را پیش پدرم آوردند، من کنار پدرم نشسته بودم، با دیدن تو با جان و دل عاشقت شدم و اکنون هم بی تو نمی توانم زنده بمانم. بیا و شرایط پدرم را قبول کن و من هم مال تو خواهم شد. زیرا من وپدرم می خواهیم بچه هایی از نسل تو داشته باشیم که همانند خودت شجاع و جنگجو باشند. توشرط های پدرم را بپذیر. آزاد می شوی و من برای همیشه مال تو خواهم بود میرحمل درجواب گفت: آمده ای تا معامله کنی. ولی جوانی و زیبایی تو مرا گمراه نخواهد کرد.من قلب خود را مدتها پیش به چنین زیبارویی داده ام که چشمانی درشت و دلربا و گیسوان بلندی داشته و تا نیمه های شب درانتظار من می نشیند و رفیق حیات و محبوب من بوده و اسمش «مه گنج» است. برو از کنارم دور شو و غذایت را هم ببر. من هیچ احتیاجی به تو غذای نحس تو ندارم. من هزاران دختر بی حجاب و نیمه برهنه ای چون تو را به یک تار مویی از زن محبوبم که با پرده و با حجاب است عوض نمی کنم. سپس با این اشعار او را مخاطب ساخت:

جن پرنگانی حملء دوست نه بنت نه چم شودنت نه خدائی نامء گرانت

پشکش گوند انت ناپکء کندش درانت

[ بازدید : 2 ]

خواستگاه کوچ و بلوچ

پنجشنبه 13 تير 1398
21:09

خواستگاه کوچ و بلوچ


گیلان خواستگاه کوچ و بلوچ: بلوچ ها و کوچ ها چگونه در کوهستان های کرمان پدیدار شدند؟ در فتوح البلدان بلاذری و تاریخ طبری که در سده های دوم و سوم نگاشته شده اند به هنگام نگاشتن رویدادهای کرمان یادی از کوچ و بلوچ ها نمی رود. پس بی گمان آنان در آن زمان در کرمان نمی زیسته اند. کجا بوده اند؟ برخی در این تلاشند که آنان را باشندة شمال خاوری ایران در مرز شمالی خراسان بدانند و می گویند که آنان در برابر تازش هیاطله از سرزمین و زیستگاه خود گریخته و رو به جنوب نهاده اند و با تازش مغولان و تیمور به بلوچستان امروز آمده اند، که نمی تواند راستینه ای در تاریخ باشد. بی گمان راه کوچ آنان از شمال باختری ایران به جنوب خاوری بوده است.

تاریخ نگار بلوچ جعفری می نویسد که بلوچ ها از دو راه راهی جنوب خاوری شده اند یکی راهی که از حلب در سوریه می آمد و دیگر راهی از کوهستان البرز. سخن من بر سر راه دوم است. پژوهشگران بسیاری بلوچ را از باشندگان سرزمینی در جنوب باختری دریای خزر دانسته اند. دیمتری الکساندروف تاریخنگار روس می نویسد کوچ ها در دو سوی سپیدرود در گیلان می زیستند و بلوچ در کوهستان و درکنارشان میان بلندی های البرز باختری و بلندی های جنوبی کوه های تالش. تاریخنگار آذربایجانی مدداف نوشته است تالش ها در جنوب سرزمینشان همسایگانی داشتند که بعدها نام بلوچ بر خود گرفتند وی به گونه ای بر آن است که بگوید بلوچ ها نیز شاخه ای از کادوس ها، باشندگان کوه های گیلان در دوسوی سپیدرود و کوه های تالش که گالش ها و تالش های امروز بازماندگان آنانند، بوده اند. هنوز در میان تالش ها ضرب المثلی هست که می گوید « بلوچ مرز نمی شناسد» و شاید این از آن رو باشد که به گاه همسایگیشان بارها مورد تازش بلوچ ها بوده اند. ضرب المثل دیگری میان تالش هاست بدین گونه که « آرام آواز نخوان بلوچی بخوان » یعنی بلوچ با آوای بلند آواز می خواند. هیچ نشانی بر زیستن بلوچ ها در هزار سال پسین در کوهستان های باختر سپیدرود در مرز میان استان های گیلان و زنجان و آذربایجان خاوری نیست و بی گمان این ضرب المثل ها نشانی بر همسایگی آنان در روزگاران بسیار دور دارد. گر کوچ را بدانگونه که امروز در گیلکی کوچک معنی دارد کوچک بپنداریم در برابر آن بلوچ در زبان مردم کوه نشین گیلان معنی تنومندی دارد مانند « بلوچه گو » که به معنی گاو تنومند است و براین پایه می توان پنداشت که بلوچ های باشندة آن زمان گیلان تنمومند بوده اند و کوچ ریز اندام. ضرب المثلی در گیلکی هست بدین گونه که « بلوچ دونه او جور جورون چه خبره » یعنی بلوچ می داند که آن بالا بالاها چه خبر است که نشان بر بلندی اندام یا برکوه نشینی بلوچ دارد و ضرب المثل « بلوچی سپر نِخّی » یعنی لوچ سپر نمی خواهد که شاید نشان بر پردلی بلوچ در جنگ داشته باشد. هنوز در میان بلوچ ها برای نام بردن از گروه های گوناگون مردم پسوند « زای » به کار می رود که همسان واژة « زّی » گیلکی به معنی فرزند و زاده است و زای بلوچی نیز همین معنی را دارد. افتخارات بلوچستان برای ایران: کوروش کبیر، بنیانگذار امپراطوری هخامنشی در ایران آنها را تشویق کرد تا در ایالات شمالی ایران در نواحی همجوار دریای سیاه یعنی در کردستان ، ارمنستان و گیلان ساکن شوند، بلوچ ها مدت یک هزار سال در این مناطق کوهستانی اقامت داشتند ، دست به سلاح بردند و به عنوان نخبگان سپاه امپراطوری های هخامنشی و ساسانی خدمت کردند. به نوشته محمد سردار خان در عهد هخامنشیان ، کیانیان و ساسانیان، بلوچ ها ستون فقرات نیروهای نظامی پادشاهان باستانی ایران بودند. در اواخر عهد ساسانی و مقارن ظهور اسلام ، بلوچ ها از شمال و شمال غرب به جنوب ایران در کرمان مهاجرت کردند و تا حمله مغول در آنجا اقامت داشتند و پس از آن باردیگر به جانب شرق هجرت کرده و در مناطق کنونی ساکن شدند. قدیمی ترین منبعی که در آنجا اقامت داشتند و پس از آن باردیگر به جانب شرق هجرت کرده و در مناطق کنونی ساکن شدند . قدیمی ترین منبعی که در آن واژه بلوچ اشاره شده ، شاهنامه فردوسی اثر حماسی ـ ملی ایران است که در قرن دهم میلادی ـ چهارم هجری ـ به نظم درآمد . فردوسی جنگجویان بلوچ را به شجاعت و مردانگی ستوده است بازپس گیری خلیج فارس از پرتغالیها و قلعه پرتغالیها: وقتی همٌل سردار نامدار بلوچ پس از نبردهای ساحلی بسیار با متجاوزان به خلیج فارس به دریا می زند، دیگر در تاریخ خبری از او نیست، باقی صفحات تاریخ حدس و گمان است درسردار بلوچ در برابر فرمانده پرتغالی قرار می گیرد و به خواست او مبنی بر انتخاب یکی از زیبارویان پرتغالی تن در نمی دهد. فرمانده پرتغالی به همل می گوید قایق کوچکت را رها کن و به کشتی بزرگ ما در،آ اینجا بساط عیش و عشرت برپاست. از میان زیبارویان ما یکی را برگزین تا ما نسلی از تو داشته باشیم اما پاسخ همل نه است، نه یی هم به خاطر تفاوت دین و آیین و هم به خاطر وطن. او می گوید من زنان سیاه چشم وطنم را بیشتر دوست دارم. این گوشه یی از حکایتی است که چندی پیش در یکی از برنامه های فرهنگی از یکی از چهره های برجسته هنری شنیدم و ترجمه اش را پرسیدم و بعد به یاد آوردم که امسال پانصدمین سال اشغال خلیج فارس است و این ترانه غمگین به بخشی از این موضوع می پردازد و از اتفاقی در پنج قرن پیش سخن می گوید: رویدادی که سینه به سینه در هنر مردم بلوچ حفظ شده است و اینک به ما رسیده است تا بار دیگر به یادمان بیاورد که برای حفظ این سرزمین مردمانش چه رنج ها برده اند و بلوچها توانستند دریای شرق ایران را پس گرفته و قلعه پرتغالیهاکه به یادگاری باقی مانده است. سابقه تمدن انسانى در بلوچستان به عقیده دانشمندان براى یافتن پناهگاههاى انسان «پالئولیتیک» باید در مثلث شیراز، مشهد، زاهدان و بخصوص در ناحیه بم و کوه آتشفشانى تفتان در بلوچستان به جستجو و بررسى پرداخت. در گذشته‏ ها پیوسته یک ارتباط واقعى بین تمدنهاى انسانى وجود داشته است. وجود آثار تمدنهاى باستانى در کنار رودهاى بزرگ مانند: فرات، کارون، دجله، نیل، سند و هیرمند ناشى از همین ارتباط است. رودهاى بمپور، سرباز، ماشکیل و لادیز در بلوچستان نیز از نواحى زیست ساکنان اولیه فلات ایران بوده است. امروزه آن تصور که بلوچستان در نتیجه معجزه و بصورت افسانه‏اى در کره زمین سر در آورده، کم رنگ شده است چون با تحقیقات چندساله باستان شناسان سابقه مدنیت در این سرزمین آشکار شده است. زیرا از ظروف سفالى بدست آمده در نواحى بمپور، خوراب و ... در بلوچستان که مربوط به حجر مى‏باشند، وجود تمدن اولیه در این سرزمین روشن مى‏شود. بنابه عقیده غالب باستان شناسان تمدن بلوچستان واسطه‏اى بین دو تمدن بزرگ سومر در غرب و هند در شرق بوده است. و نه تنها از آنها تأثیر پذیرفته است بلکه بر آنها تأثیر نیز گذاشته است. بلوچستان و ایران هر زمان که توسط بیگانگان مورد هجوم واقع شده، دچار تفرقه و تجزیه شده است اما وحدت سیاسى فلات ایران و اندیشه وحدت ملى به عنوان عواملى بوده‏ اند که نفوذ نیروهاى خارجى را به تحلیل برده ‏اند. اداب و رسوم بلوچها: زندگی قوم بلوچ آمیزه‌ای از مراسم، آیینها، عقاید و باورهایی است که ریشه در سنتی دیرین دارند. به ندرت مراسم یا آیینی می‌توان یافت که با موسیقی همراه نباشد.

مراسم بلوچی در مجموع یا آیینهای کیشی-مذهبی هستند و یا جشنها و اعیاد را تشکیل می‌دهند. عمده‌ترین آیینهای کیشی-مذهبی عبارتند از: گواتی، مولود(مالد و پیر پتز)، انواع زار، محفل دراویش صاحبان، مجالس ترحیم؛ و مهمترین جشنها عبارتند از: عروسی، زایمان، ختنه سوران، هامین(خرما چینی) و گندم چینی. به طور کلی اساس ملودیها بر مبنای شرایط و مراسم، به ویژه تحت مفاهیم متفاوتی تدوین شده اند. از جمله: لیکو و زهیروک: آوازهایی هستند که در فراق بستگان نزدیک مثل پدر، مادر، برادر، خواهر، و همچنین دوست و معشوق و حتی در دوری از وطن ارایه می‌گردند. زهیروک در بدو امر فقط به وسیله زنان، در حین کارهای روزمره خوانده می‌شده است. این نحوه اجرا امروز دیگر متداول نیست. فعلاً زهیروک به وسیله خوانندگان مرد و به همراهی سرود(قیچک) اجرا می‌شود. کردی: مضمون متن کردی،‌ عینا ً‌مثل لیکو و زهیروک، مبین تاملات ناشی از هجران و فقران است. این متن حاوی لهجه‌ای است که در رودبار و منطقه بین ایرانشهر و کرمان متداول است. آواز کردی بیش از همه جا در ایرانشهر و بمپور رواج دارد.

موتک(موتق): موتک به مراسم ترحیم اختصاص دارد. محتوای متن این آواز شامل مناقب مرحوم بوده و تالم ناشی از مرگ را بیان می‌کند. براین اساس موتک را می‌توان نوعی مرثیه به حساب آورد. شعر: شعر که در زبان بلوچی به آن شیر می‌گویند، عبارت از آوازی است که مضمون متن آن را داستانهای حماسی، عشقی، وقایع تاریخی و رویدادهای اجتماعی، پند و اندرز و غیره تشکیل می‌دهد. مشائیر(شاعر) کسی است که شیر را با ساز و آواز اجرا می‌کند. به شاعر پهلوان نیز می‌گویند.پهلوان ترکیبی است از دو کلمه پهلو و وان،پهلو که مشتق از ریشه زبان پهلوی است، معنای شجاع، دلاور و توانا را دارا است و وان به معنای خواننده است. وانگ به بلوچی همان معنای خواندن در فارسی را می‌دهد. بنابراین پهلوان عبارت است از خواننده یا ارایه کننده شجاعتها و دلاوری‌ها. از جمله سروده های حماسی می‌توان به میر قنبر، چاکر و گوهرام اشاره کرد. این سروده به حکایتی می‌پردازد که حدود 5/4 قرن پیش در دوران حکومت همایون شاه، دومین پادشاه سلسله گورکانیان هند و حکومت شاه طهماسب اول در ایران روی داده است. پادشاه ایران سعی در بازگرداندن تاج و تخت از دست رفته سلطان هندی را دارد؛ اما محور روایت بر اساس زندگی و ماجراهای بیوه‌زن دامدار و ثروتمندی به نام گوهر می‌باشد که با رد تقاضای ازدواج میر گوهرام خان، یکی از حکام منطقه، و یک سلسله ماجراهایی که پیش می‌آید، منجر به درگیری‌های دو طایفه رند و لاشاری به مدت سی سال می‌گردد. بدین ترتیب شعر چاکر و گوهرام از دو قسمت تشکیل می‌شود و هر یک از این قسمتها پیروزی یکی از این دو طایفه و شکست دیگری را توصیف می‌کند. جنیدخان و دادشاه نیز از جمله شعرهای تاریخی بلوچ به شمار می‌آیند. در بسیاری روایت‌های تاریخی قوم بلوچ، قهرمانان در مبارزات خود، بیش از آنکه اهدافی نظیر راهزنی(در بعد منفی مبارزه) یا گرایشهای ملی(در بعد مثبت مبارزه) داشته باشند، هدف نهایی خود را به احقاق حق متمرکز نموده‌اند. در مواردی نیز که مبارزات به درگیری‌هایی با بیگانگان انجامیده است، انگیزه‌های اصلی متاثر از عوامل قومی و قبیله‌ای است تا احساسات ملی گرایانه.در متن اشعار نیز مضامین و باورهای قومی جلوه‌گر هستند. رویدادهای اجتماعی در شعر بلوچ نیز به وقایعی اشاره دارد که در سال های گذشته اتفاق افتاده است، مانند کشته شدن میرپسندخان یا مرادخان که حدود سی سال پیش رخ داده است. گواتی نیز مربوط به مراسمی می شود که به قصد رفع بیماری های روحی و اختلافات روانی یا بنا به اعتقاد افراد محلی، در جهت شفای شخص جن زده و خارج ساختن روح پلید از جسم بیمار صورت می پذیرد. معنی تحت اللفظی گواتی باد است.همچنین به بیماری اطلاق می شود که گوات در جسم او حلول کرده باشد. رقص یا تحرکات یکنواخت جسمانی در مراسم گواتی، شبیه به سماع خانقاهی دراویش می باشد. مراسم گواتی استفاده از سازها متنااسب با میزان پیشرفت بیماری است: ساز (بازی ساز): ساز به بیماری تعلق می گیرد که خفیف ترین درجه گواتی را دارا است. در ساز فقط یک نوازنده قیچک شرکت دارد. در این مراسم زن های شرکت کننده با آواز نوازنده قیچک را همراهی می کنند. گواتی با ادای کلمات به فارسی، بلوچی، عربی، سواحیلی (زبان رسمی تانزانیا و کنیا و مجمع الجزایر کومور و بسیاری از کشورهای ساحلی شمال و جنوب شرقی قاره آفریقا) و هندی سعی می کند بیمار را به وجد آورد. کُپار (بازی کُپار): هر گاه بیماار مرحله شدیدتری از درجات گواتی را دارا باشد، برای او کُپار تجویز می شود. در کپار علاوه بر قیچک، دهل نیز شرکت دارد. پس از پایان بازی کپار قهوه، ذرت برشته و حلوا بین شرکت کنندگان تقسیم می شود.

ژ ولاگ (بازی ولاگ): به این بازی هونله نیز می گویند. چنانچه در بازی نهایی بیمار بهبود نیابد، مرگ او حتمی است و بنابر استطاعت بیمار لازم است مرغ، گوسفند، شتر و گاو قربانی و از شرکت کنندگان در مراسم پذیرایی شود. متن آوازهای گواتی در درجه اول مدح لعل شهباز (از بزرگان متصوفه، اهل مرند آذربایجان که به ایالت سند مهاجرت نمود) و عبدالقادر گیلانی است. علاوه بر این الله هو، رسول الله، الله من پیکرون نیز ذکر گرفته می شود. در موسیقی بلوچ آوازهایی مانند نازینک در مراسم عروسی، هالو و شپتاکی در مراسم زایمان و تبریک تولد کودک کاربرد دارند. آوااز نعْت نیز که حاوی مدح و ثنای حضرت محمد (ص)، آل او و بزرگان اسلام است، مورد استفاده قرار می گیرد. (مسعودیه،1364 ،24-9 ) برخی نجواها موزون که از فریادهای دیرینه محبوس در گلوی بلوچ و نیز اقلیم بری و خشک منطقه سرچشمه می گیرد، از ساز قیچک، آهنگ محزون و دلنشینی تجلی فرافکنانه پیدا می کند. هویت بیانی در موسیقی بلوچ: به طور کلی با توجه به بررسی ساختاری آوازها، سروده های آینی و ترانه های قوم بلوچ، می توان به این نتیجه دست یافت که موسیقی قوم بلوچ دارای هویتی ملودیک می باشد. چنان که پرفسور مسعودیه نیز در بررسی موسیقی بلوچستان به وجود نمونه ای از «مُد پنتاتونیک» در برخی ترانه ها اشاره نموده است. (مسعودیه، 1364، 35)همچنین براساس برسیها و آوانیسی‌های به عمل آمده و با توجه به ساختار توالی اصوات و بافت ملودی‌ها،بخشی از آوازها در این موسیقی بر خلاف ردیف موسیقی بر خلاف ردیف موسیقی سنتی و موسیقی سایر مناطق ایران، فاقد فواصل کم و زیاد است ویژگی ریتم و ملودی در ترانه‌های قوم بلوچ: ملودی ترانه‌ها دارای ویژگی‌های مشترکی با موسیقی سایر نواحی ایران هستند. از جمله اینکه در بسیاری از ترانه‌ها، روند ملودی تابع هجا‌های کلام است. همچنین وجود ترجیع‌بندهایی که در قالب فرم خاص ترانه‌ها تکرار می‌گردند. از نظر ضرباهنگ ‌ها نیز بخشی که به صورت آوازی اجرا می‌گردند،دارای متر آزاد هستند،سایر ترانه‌ها در ریتم‌های متداول4/2 و8/6 اجرا می‌شوند.(شرح ویژگیهای تخصصی موسیقی بلوچ در بخش سوم مجموعه حاضر ارایه می‌گردد.)

سازهای رایج در قوم بلوچ: عمده ترین سازها‌ی رایج در موسیقی بلوچستان عبارت‌اند از :سرود(قیچک)،رباب،تنبورک،نل،دونلی ودونلیودهلک. الفــ-سرود(قیچک): سرود از جمله اصلی ترین سازها‌ی سنتی موسیقی بلوچ به شمار می‌آید.این ساز زهی آرشه‌ای کاسه‌ای به بزرگی کاسه‌بار و دسته‌ای کوتاه دارد. سرود معمولا دوازده سیم دارد.به آرشه سرود کمانگ می گویندو موهای آن از دم اسب است.سرود و کمانگ از چوب پرپنگ ساخته می‌شوند. هنگام نوازندگی کاسه سرود بر روی زانوی چپ(در حالت نشسته)و به طور عمود قرار می‌گیرد. ب-رباب:رباب یا هجده تار نیز از مشهورترین سازهای موسیقی بلوچ است که در مناطق مرکزی و جنوبی بلوچستان رواح دارد. رباب دارای دسته‌ای کوتاه و سه پرده ثابت است. این ساز چهار سیم ملودی و چهارده سیم الیکوت دارد(که معمولا نواخته نمی‌شوند).رباب به وسیله مضراب نواخته می‌شود. پ-تنبورک:سازی زهی زخخمه‌ای،فاقد پرده،دارای کاسه‌ای بزرگ و سه سیم است که به آن سه تار می‌گویند. تنبورک به وسیله پنجه نواخته می‌شود. نوازنده این ساز را تنبورگی یا چنگی می‌خوانند. ت-نل:نل به زبان بلوچی به معنی نی است. هر دو طرف لوله نل باز و دارای چهار سوراخ صوتی در روی لوله می‌باشد. نوازنده نل را نلی می‌نامند. ث-دو نلی:دو نلی عبارت از دو نل مساوی و جدا از هم است که هر یک نمادی از نل مذکر و نل مونث می‌باشند. نل مذکر یازده سوراخ و نل مونث هشت سوراخ صوتی دارد. نل مذکر مظیفه اجرای ملودی و نل مونث نقش واخوان را بر عهده دارد. ج-دهلک: سازی کوبه‌ای به شکل استوانه از جنس چوب که دهانه یک طرف آن بزرگتر از طرف دیگر می‌باشد. در دو طرف استوانه پوست کشیده شده است که توسط ریسمان‌هایی به طور ضربدر یامثلثی به یکدیگر متصل شده اندو به وسیله آنها می‌توان ساز را کوک کرد. هنگام نوازندگی ساز بر روی زمین قرار می‌گیردو دست راست به دهانه بزرگتدو دست چپ به دهانه کوچکتر می‌کوبد خواستگاه ملی بلوچستان بلوچ یکی از اصیل ترین اقوام ایرانی که در طول تاریخ اصالت خود را حفظ کرده سعی در شناساندن هویت نژادی خود به نسل های بعدی مردم بلوچ بوده است. اکنون بلوچها این حق را دارند که به زبان مادری خویش تحصیل کنند و شهرهای بلوچستان استقلال داشته باشند و در اختیار داشتن مرزهای خویش برای تجارت و کسب و کار و بپا داشتن هویت مردم بلوچ به عنوان یک امر دموکراسی لازم و ضروری است چرا که همه اقوام و نژادها در دنیا دارای خواستگاه و هویت ملی هستند. بلوچها که دارای اداب و رسوم خاصی مختص به خود هستند نباید باگذشت زمان از یاد فرزندان ملت بلوچ برود چراکه ان زمان از بلوچ فقط اسمی باقی خواهد ماندو این امرزمانی به تحقق می پیوندد که بلوچها در ایران دارای استقلال و ازادی عمل در تحصیل به زبان مادری و در اختیار داشتن مرزها و نداشتن محدودیت در شهرهای بلوچستان باشند. اراضی و مناطقی که بلوچ ها در ایران ساکن هستند در استان های:سیستان و بلوچستان_استان خراسان جنوبی_استان گلستان _استان هرمزگان می باشد اکثر این مناطق هم فقدان امکانات و نداشتن استقلال است. گذری بر تاریخ تاریخ نشان داده است که در بستر حوادثی که طی ان رخ می دهد باعث دگرگونی در ملل و اقوام مختلف می شود , وبلوچستان از این قاعده مستثنی نیست. استان سیستان و بلوچستان که هم اکنون در ایران به عنوان ناحیه محروم قلمداد می شود روزگاری با نام بلوچستان با 26 شهر در ایران خود نمایی می کرد که بوسیله ترکهای قاجار 25 شهر ان به پاکستان داده شد و در واقع تجزیه بلوچستان بوسیله ترکها انجام گرفت و در طول تاریخ همواره ملت بلوچ مورد ستم قرار گرفته و هست.

جنایات مغولها: یکی از بدترین دوران تاریخی برای بلوچستان بود چرا که ترکهای مغولی که بسیار وحشی بودند بدون رحم دست به قتل وعام مردم بلوچ زدند بطوریکه در تاریخ اورده اند چنگیز به سختی بعد از یک ماه نبرد توانست بر ان چیره شودو بعد از تسلط بر انجا دست به کشتار بلوچها زد که این خود نشان دهنده مظلومیت بلوچ است.

ظلم های ترکهای قاجار و تجزیه خاک بلوچستان: بلوچها متحمل ظلم و ستمهای متعددی شده اند اما قساوت و جنایات ترکان قاجار بر علیه مردم بیدفاع و بیگناه بلوچ خود داستانی بس دردناک، رنج آور، غم انگیز و نفرت انگیز است. لشکریان ترکان قاجاریه بعد از قتل عام هزاران بلوچ، حدود سی هزار مرد اسیر بلوچ را به طریق وحشیانه ای سر بریدند و کشتند.

ناصرالدین شاه قاجار و ضعف در محافظت از مرزهای جنوب شرقی: در دوران ننگین بار این شخص نه تنها مرزهای جنوب شرقی بلکه مرزهای غرب کشور از ایران جدا شد و لکه ننگی بر ترکهای قاجار بجا ماند و بلوچستان عزیز با 25 شهر از خاک ایران جداشد. تجزیه بلوچستان: ایالت بلوچستان پاکستان که 25 شهر در این کشور است با ضعف قاجار و ناتوانی در برابر انگلیس تجزیه و بعد از روی کار امدن کشور پاکستان جزئی از خاک این کشور شد. و این پایان غم اگیز و درد ناکی بود که ترکها برای مردم بلوچستان رقم زدند. ایران و جایگاه بلوچستان ایران به معنی سرزمین اریایی است واقوام زیادی در این سرزمین زندگی می کنند وبلوچستان به عنان یکی از ساتراپی های هخامنشیان دارای قدمت طولانی است که اکنون به مختصری از این فرهنگ می پردازم.: کتیبه داریوش هخامنشی و بلوچستان: نام بلوچستان در کتیبه های میخی داریوش بر بیستون و تخت جمشید "مکا" یا "مکران" ضبط شده و از آن به عنوان استان چهاردهم امپراطوری هخامنشی نام برده شده است (سده ششم پیش از میلاد مسیح). یونانیان باستان در مورد بلوچهای مکران (بلوچستان ) مطالب بسیار زیادی نوشته اند.

اهورامزدا و بلوچستان: به خواست اهورامزدا این است شهرهایی که من جدا از پارس متعلق به ایران کردم . بر آنان حکمرانی کردم .آنچه از طرف من به آنان گفته شد آنرا کردند . قانون من است که آنان را نگه داشت : ماد - خوزستان - پارت - هرات - بلخ - سغد - خوارزم - زرنگ - رخج - ث ت گوش - گندار - هند - سکائیهای هوم نوش - سکائیهای تیز خود - بابل - آشور - عربستان - مصر - ارمنستان - کپد و کیه - سارد - یونان - سکائیهای ماورای دریا - سکودر - یونانیهای سپر روی سر - لیبیها - حبشیها - اهالی مکا - کارائیها اهالی بلوچستان به یونانی گدروزیا در کتیبه های داریوش هخامنشی مکا یا مکران پس منظور از اهالی مکا همان ساکنین بلوچستان است.

شاهنامه و بلوچستان: فردوسی شاعرحماسه سرای ایران همواره اقوام اریایی را مورد ستایش قرار می داد در واقع شاهنامه جایگاه و تمدن هر قومیت را به خوبی مشخص می کند: اولین بار در داستان سیاوش هنگامی که وی در کار جمع آوری لشکر برای جنگ با افراسیاب است از بلوچ ها یاد می شود : هم از پهلوی پارس و کوچ و بلوچ ز گیلان جنگی و دشت سروچ در داستان کیخسرو هنگامی که پسرش قصد لشکرکشی بر ضد افراسیاب را دارد باز نام بلوچ در نامه ملی ایران ذکر شده است در این صفحه زیبای شاهنامه که فردوسی یک یک بزرگان سپاه ایران را بر می شمارد و از لشکر زیر نظر هریک سخن می گوید به پهلوانی به نام اشکش می رسد که بازور و دل بود و با عقل و هوش . در برهان قاطع آمده است که اشکش موسس سلسله اشکانیست . سپاه اشکش متشکل از قوم کوچ و بلوچ بوده است فردوسی در این باره می گوید : سپاهش زگردان کوچ و بلوچ سگالیده جنگ و بر آورده خوچ تلاش انوشیروان برای حمله به بلوچ ها نزدیکانش او را از این کار منع کرده و شکست اردشیر ساسانی (226م – 241 م ) در پیکار با بلوچ ها را به وی یاد آور شدند : ز کار بلوچ ارجمند اردشیر بکوشید با کاردانان پیر * نبد سودمند به افسون و رنگ نه از بند و ز رنج و پیکار و جنگ . خسرو انوشیروان از این سخنان خشمگین شد و با لشکری انبوه بر گرد مسکن بلوچان جمع آمد و منادی داد که همه زن و مرد و کودک و پیر بلوچ ها را از لب تیغ بگزرانید : که از کوچکه هرکه یابیید خرد وگر تیغ دارند مردان گرد * وگر انجمن باشد از اندکی نباید که یابد رهایی یکی . فردوسی قتل عام فجیع و وحشیانه انوشیروان را چنین به تصویر می کشد : از ایشان فراوان و اندک نماند زن و مرد جنگی و کودک نماند * سراسر به شمشیر بگذاشتند ستم کردن و رنج برداشتند* ببود ایمن از رنج شاه جهان بلوچی نماند آشکار و نهان گویش مردم بلوچستان: مهمترین گویش جنوب شرقی ایران گویش بلوچی است که آن را از جهت هیات قدیمی بسیاری از لغات باید از لهجه های مهم ایرانی شمرد. گویش بلوچی با زبان و تلفظ پهلوی اشکانی و پهلوی اوایل ساسانی نزدیک است. زبان بلوچی از نظر زبان‌شناسی و نیز شناختن ریشه‌ی بسیاری از واژه‌ها و سابقه‌ی برخی اصطلاح‌های رایج در زبان‌فارسی، از منابع مهم به‌شمار می‌رود و می‌توان آن را به دو بخش زیر تقسیم کرد: 1- بلوچی شمالی یا سرحدی: این گویش در نواحی زاهدان، خاش و سیستان متداول است. 2- بلوچی جنوبی: در ایرانشهر، سراوان،سرباز و چابهار - جاسک بدان سخن گفته می‌شود که با وجود تفاوت در بیش‌تر واژگان، برای افراد هر دو دسته قابل تشخیص است نژاد مردم بلوچ: پژوهش‌گران بر این باورند که آریایی‌ها در روزگاری بسیار کهن در دشت پامیر، آسیای میانه، ارمنستان، ارتفاعات کارپات، ساحل‌های رود دانوب پایین، آلمان، اسکاندیناوی و به‌بیان دیگر در شمال اروپا و آسیا زندگی می‌کرده‌اند. بعدها یعنی حدود 4000سال پیش از میلاد، در اثر زیادشدن جمعیت و یا برخی علت‌های دیگر، از این سرزمین‌ها به‌مهاجرت پرداخته و هر دسته از آنان به‌جانبی رهسپار شده و در آن اقامت گزیدند. گروهی از این قبیله‌ها از راه خوارزم به‌سوی بلخ و پیرامون آن سرازیر شده و در حدود شرقی و شمال‌شرقی ایران کنونی ساکن گردید. بعدها همین گروه به‌سوی غرب پیش آمد و به‌شعب و قبایل گوناگون بخش شدند. شاهان هخامنشی، بخش اعظم این سرزمین‌ها و اقوامی را که در آن زندگی می‌کرده‌اند به زیر فرمان خود درآوردند. در برخی از کتیبه‌های داریوش از جمله کتیبه‌ی بیستون که در آغاز سال 520 پیش از زایش یه‌فرمان وی در صخره‌ای از کوه بیستون کنده شده از ایالت‌های 23گانه‌ی هخامنشی از جمله ماکا(بلوچستان )نام برده شده است بی‌تردید قوم سخت‌کوش بلوچ نیز از همین اقوام آریایی جدا شده و پس از گذشتن از بخش‌های شمالی به‌ناحیه‌ی جنوب آمده است. در این مورد نزدیکی زبان بلوچی به زبان باستانی اقوام مادی، موید این نظر است. با توجه به بررسی و اندازه‌گیری‌های انجام شده توسط دانشمندان نژادشناس از درازای بدن همه‌ی طوایف و قبایل از جمله مردم بلوچستان، آشکار شده است که مشخصات نژادی بلوچ‌ها و آریاییان کاملاً شبیه و یکسان بوده و درنتیجه قوم بلوچ، ایرانی نژاد و همانند کُرد، لُر ، فارس، آذری، تاجیک و... شعبه‌ای از نژاد آریایی ایران می‌باشند. تاثیرگذاری فرهنگ بلوچستان بر دیگر ملل دنیا: به دلیل همجوار بودن بلوچستان با کشورهای پاکستان و هند و افغانستان و اینکه بخش اعظم پاکستان و. افغانستان در روزگار قدیم متعلق به بلوچستان بوده است فرهنگ و اداب و رسوم بلوچستان تاثیر زیادی بر این سه کشور و کشورهای دیگر گذاشته است. از همان زمان که اشرف افغان قصد گریختن به افغانستان داشت و بدست یکی از سرداران بلوچ در کوههای تفتان کشته شد سپس نادر شاه حکومت را بدست گرفت و برای حمله به هند از بلوچها کمک طلبید و سپاه عظیمی از بلوچها و سواران بلوچ تشکیل داد که منجر به فتح هند گشت و همین موجب تاثیر فرهنگ بلوچستان بر هند بود.در گویشهای هندی و افغانی از واگان بلوچی و ترکیبهای وصفی بلوچی استفاده می شود و فرهنگ هند و پاکستان نزدیک به فرهنگ بلوچستان است. پرچم بلوچستان: ایالت بلوچستان پاکستان که منطقه خودمختاری در کشور پاکستان است دارای پرچی متعلق به بلوچستان است: گدروزیا مکانی که بیش از پنج هزار سال قدمت دارد.گدروزی (به یونانی: گدروزیا)، نامى که یونانیان به بلوچستان می‌داده‌اند. هرودت تاریخ‌دان یونانی گدروزی را یکی از ساتراپی‌های هخامنشیان برشمرده است. بلوچ مردم بلوچ یکی از اقوام ایرانی‌تبار ساکن در پاکستان، ایران، و افغانستان هستند. مردم بلوچ به زبان بلوچی سخن می‌گویند، که یکی از زبان‌های شاخه شمال غربی زبان‌های ایرانی است. بیشتر مردم بلوچ، مسلمان اهل سنت هستند. جمعیت مردم بلوچ در حدود ۱۵ میلیون تن براورد شده‌است. که به طور تخمینی ۸ میلیون تن در پاکستان، ۹۰۰ هزار تن در ایران، ۲۰۰ هزار تن در افغانستان، ۴۱۰ هزار تن در عمان، ۲۲۰ هزار تن در امارات، و سایر آنان در دیگر کشورها زندگی می‌کنند. نخستین ظهور بلوچان در آثار تاریخی در کتاب حدودالعالم (۹۸۲م/۳۷۲ق) و نیز در مقدسی (حدود ۹۸۵/م/۳۷۵ق) با نام بلوص است.^ در شاهنامه ذکر مسکن این قوم در حدود شمال خراسان امروزی آمده‌است. در کتابهای جغرافیائی از این ملت (همراه با طایفه کوچ - یا قفص) در حدود کرمان یاد می‌شود. پس از آن بر اثر عوامل تاریخی این ملت بلوچ به کناره‌های دریای عمان رسیده و در همانجا اقامت کردند. بلوچ اصیل ترین قوم اریایی است که با تسلط بر هند و پاکستان و افغانستان بر فرهنگ این سه کشور تاثیر عظیمی داشته که اکنون هر سه کشور از لباس بلوها تبعیت می کنند و تنها نحوه دوخت لباسهای این سه کشور با لباس محلی بلوچ تفاوت دارد.

منبع:تاریخ بلوچستان


[ بازدید : 4 ]
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به بلوچ - قوم کوچ و بلوچ است. | طراح قالب avazak.ir| با قدرت sharghblog.ir